خبری در یاهو

بسم الله

انتشار دست‌نوشته‌های دوران آموزشی سربازی، بهانه‌ای شد برای تازه شدن نفس اینجانب و همچنین خاموش نشدن چراغ این وبلاگ…

و اما بعد..

ابتدا نگاهی به اینجا و اینجا بیاندازید..

چند روز پیش، تیم فوتبال نوجوانان پسر باشگاه استقلال با تیم بانوان این باشگاه، دیداری رو انجام داده‌اند که بازتاب ویژه‌ای در جامعه فوتبال داشته؛ و پیرو همین موضوع، مسئولین فوتبال کشور، محرومیت‌هایی رو برای خاطیان در نظر گرفته‌اند..

نکته‌ای که خیلی برام جالب اومد، انتشار این خبر در سایت یاهو است. امروز، چند دقیقه بعد از انتشار این خبر، سایت یاهو این خبر رو با دیدگاه کاملا سیاسی منتشر کرد و لینک خبر رو هم در صفحه اصلی خودش قرار داد…

yahoo-steghlal

من فکر نمیکنم منحل شدن تیم بانوان باشگاه فوتبالی در یک کشور، اونقدرا مهم باشه که سایت یاهو بخواد خبرش رو منتشر کنه. اون هم به این شیوه…

به نظر شما تصوری که یک کاربر عادی در گوشه‌ای از دنیا، با دیدن این خبر از ایران پیدا میکنه، چه چیز میتونه باشه؟

خاطرات آموزشی – دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷ (قسمت آخر)

بسم الله

دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷

ساعت ۱ بامداد – پست نگهبانی

دست نوشته آخر: هفت هفته تمام. هر روز رفتیم کلاس؛ مربیان خوبی داشتیم. همه جور کلاسی داشتیم. عرق‌مان خوب در آمد. بعضی کلاس‌ها در محوطه خاکی و زیر آفتاب، بعضی کلاس‌ها داخل آسایشگاه و زیر باد کولر..

بالاخره فردا صبح قرار شده که برویم اردوی پایان دوره. کلاس‌های آموزشی تمام شده. سه روز در صحرا اردو داریم. و بعد از آن هم که همه چیز تمام میشه و ترخیص میشیم.

امشب آخرین شبی است که داخل آسایشگاه هستیم. یعنی آخرین شبی که میشد نگهبانی داد. امشب را داوطلبانه پست نگهبانی ایستادم. پست دوم؛ به یاد شب اول که آن را هم داوطلبانه پست ایستادم، پست دوم.. شب‌های خیلی زیبایی داره اینجا. آسمان پر ستاره و سکوتی که گاهی اوقات توسط پارس کردن‌های سگ‌های پادگان شکسته میشه. فردا صبح بچه‌ها عازم اردوی پایان دوره هستند. البته به صورت پیاده و با تجهیزات کامل نظامی. من احتمالا بروم نانوایی و با آنها نروم. ببینم تا چی قسمت بشه.

جمعه روز ترخیص اعلام شد و البته آنهایی که کنکور پیام نور دارند دو روز زودتر ترخیص میشوند. ولی باید بتوانند مدرک ارائه کنند. سر همین مسئله با فرمانده پادگان جر و بحث کردیم و در نهایت بنده جوگیر شدم و به ایشان گفتم که خیلی بی منطق هستند. که موجب شگفتی اطرافیان شد…

امشب زیاد نوشتنم نمیاد. کمی تا قسمتی خسته‌ام. فکر و خیال هم که ول کن آدم نمیشه..

خاطرات آموزشی – جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

بسم الله

جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

ساعت ۱۶:۴۵ – پشت آسایشگاه

اون طرحی که با حسین برای بهبود وضعیت توزیع نان، در پادگان به فرمانده پادگان داده بودم، مورد تأیید قرار گرفت و از روز سه‌شنبه، من و حسین به همراه سه نفر دیگر، در نانوایی مشغول کار شدیم. از ساعت پنج صبح میرویم آنجا تا ساعت دوازده ظهر و در این مدت هم نان پخت می‌کنیم و هم آنها را بسته بندی می‌کنیم. روزانه حدود ۶۰۰۰ عدد نان. انصافا کار خسته کننده‌ای است. ولی زمانی که گردانها برای تحویل نان مراجعه می‌کنند و اعلام می‌کنند که کیفیت نان دگرگون شده، خستگی از تنمان خارج می‌شود. از تمامی کلاس‌ها هم معاف شده‌ایم.

چند شب پیش، رزم شبانه داشتیم. ۵۰۰ سرباز در سکوت کامل رفتیم پیاده‌روی. چند تا منور هم زدند و مثلا ما خیز سه ثانیه رفتیم. یعنی خودمان را از دید دشمن فرضی مخفی کردیم. بعد از آن، هم جهت یابی در شب را توضیح دادند و کمی هم تیر اندازی با تیر رسام (رنگی) انجام دادند. فردا شب هم البته میدان تیر شبانه داریم.(تیراندازی با تیر رسام)

جمعه هفته آینده کنکور پیام نور است و ما هم از قرار معلوم قرار است در این کنکور شرکت کنیم. پادگان هم به علت اینکه مقدار زیادی از سربازها، قرار است در این کنکور شرکت کنند و چون در برنامه آموزشی، این تاریخ دقیقا وسط اردوی پایان دوره است، نامه نگاری‌هایی را با تهران انجام دادند و مثل اینکه تاریخ ترخیص جلو افتاده. یعنی از بیست و هشتم، افتاده به بیست و سوم. البته اخبار دقیق هنوز منتشر نشده و در حد شایعه است. اینجا سربازان با شایعه می‌خوابند، با شایعه بیدار می‌شوند و با شایعه زندگی می‌کنند.

اون چیزی که معلومه اینه که هفته بعد، هفته آخر است. بچه‌ها شروع کرده‌اند به نوشتن یادگاری برای یکدیگر و گرفتن عکس در عکاسی پادگان. دلتنگی‌ها از الان ایجاد شده. جدا فکر جدایی و روز ترخیص، یه جورایی افسرده کننده است. همه بچه‌ها تازه به محیط اینجا عادت کرده‌اند. سرباز وظیفه‌ای که در حمام کار می‌کند، از امروز تا بعد از اینکه ما از پادگان ترخیص می‌شویم رفته مرخصی. خودش می‌گوید این کار را به این خاطر که خداحافظی در روز ترخیص برایش مشکل است، انجام داده.

و نکته آخر اینکه، امروز من بیست و چهار سالم تمام شد و وارد بیست و پنج سال شدم. جشن تولد در پادگان هم برای خودش عالمی داره…