خاطرات آموزشی – شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

بسم الله

شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

ساعت ۲:۰۰ بامداد – پست نگهبانی شب

چهل روز از حضور ما در پادگان میگذره. و الان کاملا احساس میکنم که دیگر از خانواده و شهر و دوستان و همه تعلقات خاطرم کنده شده‌ام. دیگر به کسی یا چیزی وابستگی ندارم.

برای اموات هم احتمالا چنین اتفاقی می‌افتد. می‌گویند تا چهل روز روح میت تعلق خاطر دارد به اطرافیان و یک جورایی می‌آید و می‌رود. ولی از روز چهلم فوت به بعد، ارتباط وی به طور کامل با دنیا و اطرافیان قطع خواهد شد. فلسفه مراسم چهلم هم شاید همین باشد…

پنجشنبه بعدازظهر مرخصی شهری داشتیم و با رفقا رفتیم داخل شهر. طاق بستان و پارک کوهستان از اماکن تاریخی و تفریحی شهر کرمانشاه است. طاق بستان، سنگ تراشه‌ای است که برمیگردد به دوران ساسانی. دیدن آن حداقل برای یک بار خوب است. در این چند ساعتی که در مرخصی بودیم، خیلی خوردیم. فکر میکنم قابل درک باشد برای شما اینکه سربازی را بعد از مدتی از پادگان رها کنی، چه کارهایی خواهد کرد. نوشابه، دلستر، فالوده، آب طالبی، بلال، شام مفصل و…

امشب بچه‌ها موقع خاموشی تلویزیون روشن کردند و سریال یوسف پیغمبر را دیدند. من هم چند دقیقه‌ای از این فیلم را دیدم. از قبل انتظارش را داشتم که چنین افتضاحی ساخته باشند. فحش را کشیدم به تمام عوامل و دست‌اندرکاران با این کارهایشان. تصوری که من از حضرت یعقوب و حضرت یوسف و داستان‌های قرآنی داشتم، با چیزی که در این سریال نشان داده شده، زمین تا آسمان تفاوت داشت. به حد فراوانی این فیلم سبک و بی‌کلاس ساخته شده. کارگردان احمق برای زیبا نشان دادن حضرت یوسف، صورت بازیگر را بند انداخته و برای وی زیر ابرو برداشته. کارگردان نتوانسته عظمت و بزرگی یک پیغمبر را به نمایش بگذارد. چه برای حضرت یوسف، چه برای حضرت یعقوب…

این هفته آخرین هفته‌ای است که به صورت جدی کلاس‌های آموزشی در آن تشکیل می‌شود. بوی پایان دوره به مشام می‌رسد…

خاطرات آموزشی – پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷

بسم الله

پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷

ساعت ۱۰:۴۵ – زیر سایه پشت آسایشگاه

مربی تاکتیک از امروز به مدت یک هفته به یک دوره تکاوری فرستاده شد و دوباره کلاس ما تعطیل شده. ولی جلسه قبل دلی از عزا در آوردیم و حدود پنجاه متر سینه خیز رفتیم زیر آفتاب. این کلاس تاکتیک عجیب حال میده.

هفته بعد (۱۸ مرداد) تولد من خواهد بود. به همین خاطر دیروز (مصادف با عید مبعث) یک گوسفند در پادگان قربانی کردیم. البته چون این کار برای اولین بار در پادگان صورت می‌گرفت، پیگیری زیادی را طلبید. با حسین و فرمانده گروهان چهار، رفتیم خارج شهر و گوسفند را خریداری کردیم. گوشت آن هم قرار شد برود در غذای پادگان. کله و پاچه آن نصیب فرمانده گروهان شد و دل و جگر آن هم به جانشینان فرمانده گروهان‌ها رسید. سیرابی آن را هم نگه داشتیم تا یک جوری خودمان بخوریم…

با فرمانده گروهان، رفتیم دفتر فرمانده پادگان برای گرفتن اتوبوس و مرخصی برای بچه‌ها که یک روز برویم بیرون پادگان برنامه تفریحی؛ که به دلیل حضور نیروهای پژاک در منطقه، با این کار موافقت نشد.

چند روز پیش، با حسین یک نامه‌ای نوشتیم به فرمانده پادگان برای سامان دادن وضعیت نان پادگان. داستان از این قرار است که به دلیل توزیع نامناسب نان، روزانه حدود سیصد تا چهارصد عدد نان دور ریخته می‌شود. با حسین طرحی را مکتوب کردیم و تحویل فرمانده دادیم. از طرح پیشنهادی بسیار استقبال شد. ولی چون آن را برای اجرا به آماد فرستادند، نتیجه می‌گیریم که هیچ تغییری حاصل نخواهد شد.

پریروز رفتیم میدان تیر. در شلیک در حالت نشسته، سه عدد تیر قلق را خوب زدم. ولی برای ده تیر اصلی، یک سوتی دادم که بی سابقه بود. به جای اینکه سیبل خودم را نشانه بگیرم، سیبل نفر کناری را نشانه گرفتم. وقتی رفتیم سیبل را نگاه انداختیم، فقط یک تیر به سیبل خورده بود. آن هم وسط خال. در عوض به سیبل کناری من هفده عدد تیر اصابت کرده بود.

چند شب است که خواب پدربزرگ‌هایم را می‌بینم. ان‌شاالله که خدا حفظشون کنه..

تقریبا افتادیم تو سراشیبی. از نظر ما، هفته بعد هفته آخر است. البته قبل از اردوی پایانی. طبق برنامه‌ای که اعلام شده، بیست و هشتم روز ترخیص است. روزها به سرعت شب می‌شود. بچه‌ها هم که فقط شایعه سازی می‌کنند درباره پایان دوره و روز ترخیص و عقب و جلو شدن آن. همه چیز راحت شده. سختی دیگه وجود نداره. فقط این زانوهای من بازی در آورده‌اند و تا حدی دردشان شروع شده.

امروز تولد فرمانده گروهان بود. ما هم طی یک عملیات جاسوسی، تاریخ تولد را استخراج کرده بودیم. بنابراین صبح قبل از شروع کلاس‌ها، و بعد از اینکه فرمانده یک سری تذکرات خشونت آمیز به گروهان داد، سر صف یک تابلو خط را که توسط وریا هاشمی نوشته شده بود، به وی اهدا کردیم. بنده خدا کلی شکه شد و خودش هم یادش نبود که روز تولدش است….

اخباری از دوره ۲۲ + همایش غدیر

بسم الله

در ابتدا به سید حامد حائری زاده عزیز، درگذشت پدرش را تسلیت میگم. پدر آقا حامد از رجال مؤمن و درستکار این کشور بودند که سه دوره نمایندگی مردم بیرجند در مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشتند. روحش شاد..

و اما…

شنیده ها حاکی از آن است که ما دوباره نوه دار شدیم.. بله… ریحانه خانم به دنیا اومده. مهدی امینی دختر دار شدنت مبارک.. فعلا تو سومین پدر دوره هستی..

دو تا خبر ازدواج هم بدم..

حمزه رحیم تهرانی چند هفته پیش عقد کرده. دوستان این شعر از سروده‌های محمد مؤذن رو به یادشون میاد دیگه: “حمزه اومد تو شورا….. هی ریش هاشو نشون داد…” آقا حمزه تبریک..

فردا شب هم که قراره گوش شیطون کر، عروسی مرتضی جواهری پور برگزار میشه.. ما که خیلی وقت بود منتظر بودیم. خودش رو نمیدونم.. 😀

ظاهرا هم قراره هفته بعد صادق قورچیان مغزش فرار کنه. مثل اینکه قراره بره فلفل بخوره. آخه هند هم شد جا برا درس خوندن؟ ان‌شاالله که زودی برمیگردی..

چهارشنبه هفته آینده همایش غدیر در محل دبیرستان مفید برگزار میشود. همانند سالهای قبل قرار است فارغ التحصیلان دبیرستان چند ساعتی را در کنار هم باشند.. دوستان حتما تشریف بیاورند. ظاهرا نهار هم میدن..

مرحوم حائری زاده

بسم الله

انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع کلیه دوستان می‌رساند، مراسم تشییع و خاکسپاری مرحوم حاج سید ابوالحسن حائری زاده پدر دوست عزیزمان سید حامد حائری زاده (دوره ۲۲ دبیرستان مفید) روز شنبه مورخ ۱۶/۹/۸۷ راس ساعت ۸:۳۰ صبح از مقابل منزل ایشان برگزار میشود.

همچنین مجلس ختم روز یکشنبه از ساعت ۱۵:۳۰ لغایت ۱۷ در مسجد نور واقع در میدان فاطمی منعقد خواهد شد..

الفاتحه