بازگشایی مدارس

بسم الله

امروز مدارس فعالیت خود را به طور رسمی آغاز کردند. این یعنی اینکه من هم به طور رسمی کار خود را آغاز کردم. چهار روز هفته در شهر دماوند و دو روز هم در تهران ریاضی تدریس خواهم کرد. هم در مقطع راهنمایی و هم در مقطع دبیرستان…

کار سختی را در پیش خواهم داشت. البته تنها نیستم و حسین احمدی هم برنامه‌اش به همین منوال است. با هم می‌رویم و با هم می‌آییم.

دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید…

وظیفه

بسم الله

به قول حضرت آقای امجد، همین یک نکته را اگر خوب بفهمیم و به آن عمل کنیم، مسیر را درست طی کرده‌ایم. و آن اینکه در هر شرایطی به وظیفه خود عمل کنیم. باید دقت کنیم و ببینیم در شرایطی که در اون قرار داریم، وظیفه‌مان چیست. رضای خدا در چیست. آن را انجام دهیم.

به قول حاج آقا، اگر انسان مادرش راضی نباشد و شخص تا صبح در مجلسی احیا بگیرد، تماما برایش گناه می‌نویسند. وظیفه حکم میکند که نزد مادر باشد..

وظیفه؛ وظیفه؛ وظیفه…

خاطرات آموزشی – یکشنبه ۹ تیر ۸۷

بسم الله

یکشنبه ۹ تیر ۸۷

ساعت الان حدود ۱۲ نیمه شب است. چشمان من از خواب داره پاره میشه. مثل دیشب مشغول پست دادن هستم. داستان از این قرار است که امروز صبح دوباره فرمانده گروهان آنکارد تخت‌ها را بازدید کرد و فقط تخت مرا مستحق تنبیه دانست؛ به علت کثیف بودن. البته علت کثیف بودن ملافه این بود که بچه‌ها زیاد به تخت مراجعه می‌کنند برای صحبت و من هم چون رویم نمی‌شود که بگویم ننشینند، این است که این اتفاق می‌افتد. دو شب پست نگهبانی به اضافه کسر چهار امتیاز از انضباط جریمه‌ام بود. کمی بچه‌ها خندیدند. البته فرمانده در دفتر خودش حق را به من داد؛ ولی چاره‌ای نبود.

من نمی‌دانم این حسین چه به این جانشین فرمانده گروهان گفته که وی به من اینگونه می‌گوید: “تو چرا به من یا فرمانده نمی‌گویی که پاهایت مشکل داره تا ما هوایت را داشته باشیم“!!

برخوردم با فرمانده و جانشین وی به گونه‌ای است که احترام مرا نگه می‌دارند. در دفتر گروهان، فرمانده قصد جابه‌جایی وسائل را داشت که من آنجا بودم و بعضی از فراگیران هم آنجا بودند و کمک می‌کردند. من وقتی خواستم که کمک کنم، جانشین مرا کنار زد و گفت که شما کنار بایست. من انجام می‌دهم.

بعد از ظهر، با حسین رفتیم بوفه که ماءالشعیر بخوریم برای شست و شوی کلیه. ولی سربازها صف را رعایت نمی‌کردند. شما تصور کنید دو هزار سرباز و یک بوفه را. رفتم جلوی صف و با هزار بدبختی، صف را مرتب کردم. البته کمی سخت بود با سرباز لر دهن به دهن شدن و وی را متقاعد کردن برای رعایت صف.

شب داخل حسینیه اعلام کردند که امشب می‌توانید فوتبال را داخل آسایشگاه ببینید. اینجا واقعا هتل است..

خواب دارد کلافه‌ام می‌کند. این نوشته هم خیلی پراکنده شد و من دیگر توان ندارم. بروم که بخوابم…

خاطرات آموزشی – شنبه ۸ تیر ۸۷

بسم الله

شنبه ۸ تیر ۸۷

ساعت الان ۲۳:۵۰ است و من در حال حاضر مشغول دادن پست نگهبانی هستم و این نوشته را سر پست می‌نویسم. پست نگهبانی یعنی نگهبان آسایشگاه بودن به همراه سه نفر دیگر. داخل آسایشگاه بچه‌ها را خواباندم و اومدم بیرون…

“پاشو پاشو کاظم؛ مسئول شب داره میاد…”!

پنج دقیقه نوشتن را تعطیل کردم و دوباره برگشتم و مشغول نوشتن شدم. مسئول شب اومد و رفت.

امروز عجیب خسته شدم. البته از صبح تا ظهر برنامه خاصی نبود و مراسم افتتاحیه درون حسینیه برگزار شد. ساعت ۱۲ جلوی آسایشگاه به خط شدیم و فرمانده گروهان کمی صحبت کرد و کد هشت نفر را به عنوان تنبیهی و یازده نفر را به عنوان تشویقی اعلام کرد به منظور انجام آنکارد تخت. آنکارد من از همه بدتر بود و جلوی اسم من روی تابلو نوشته بود بد، خیلی بد؛ حالا بچه‌ها هم این را دست گرفته‌اند و میگویند ارشد بی‌حال‌ها، ارشد فرهنگی بی فرهنگ و… ما که خیالی برامون نبود. با این تنبیه دو نمره از انضباط کم شد و انجام پست نگهبانی شب هم گردنم افتاد که همین پستی است که دارم یادداشت می‌نویسم.

امروز سر کلاس تاکتیک که اولین جلسه بود هم یک شیرین‌کاری انجام دادم. هشت نفر را از صف بیرون کشید و جریمه کرد که من هم جزء آن هشت نفر بودم. چون کلاه آهنی خود را کج گذاشته بودم و خبردار هم نبودم. مربی گفت ده دقیقه وقت داریم که تا دژبانی بدویم و کف دست را مهر بزنیم و برگردیم. این یعنی مرگ. گرمای ساعت سه ظهر. مثل اسب دویدیم و برگشتیم. سر کلاس هم که یک ساعت زیر آفتاب روی خاک داغ نشستیم. البته کل گروهان. سپس مسافت زیادی را هم آنجا دویدیم. بچه‌ها واقعا در حال مرگ بودند. دو نفر در مراسم شامگاه غش کردند و یک نفر هم در درون آسایشگاه روی زمین افتاد که آمبولانس آمد و وی را برد. جانشین گروهان دو همین الان آمد و موضوع را به وی گفتیم و گفت که سختگیرترین مربی به تورمان خورده. نباید چنین کاری می‌کرده. خلاصه که امروز حسابی زوارمان در رفت..

پست ما همین الان تمام شد. من برم نگهبانان بعدی را بیدار کنم و خودم هم برم بخوابم که جانی در بدنمان نمانده..

خاطرات آموزشی – پنجشنبه ۶ تیر ۸۷

بسم الله

پنجشنبه ۶ تیر ۸۷

امروز، روز چهارم حضور ما در پادگان شهدای کرمانشاه است. با حسین برای خود دنیایی داریم و رفاقت‌های جدیدی رو تجربه می‌کنیم. بچه‌هایی از شهرهای مختلف. گروهان ما ۱۰۰ نفری است که ۹۰ نفر سرباز معلم هستند. از تهران و خوزستان و هرمزگان و مازندران و یک نفر هم از تبریز که این یک نفر بسیار بچه‌ی ردیفی است.

یکشنبه شب بعد از خداحافظی از خانواده و انجام تشریفات لازم، به سمت ترمینال حرکت کردم. حسین احمدی زودتر رسیده بود. امین طاهری و محمد کربلایی و حسین دشت‌بزرگی شرمنده کرده بودند و آمده بودند برای خداحافظی.

یکشنبه صبح رسیدیم پادگان و بدون تشریفات خاصی و خیلی ساده، گردان و گروهان ما مشخص شد. در همان بدو ورود به پادگان، بعد از اینکه وسائل را در آسایشگاه گذاشتیم، با حسین دور پادگان را دور زدیم و تمام مکان‌ها را شناسایی کردیم. آن هم با لباس شخصی. وقتی که برگشتیم سمت گروهان، دیدیم که بچه‌ها زیر آفتاب، روی زمین نشسته‌اند و فرمانده گروهان مشغول توجیه است. به ما گیر داد که کجا بودید و من هم با پر رویی گفتم، رفته بودیم مسجد برای نماز!!

طی یک انتخابات از بین حدود ۱۰ نفر، با اکثریت آرا به عنوان ارشد فرهنگی انتخاب شدم. حسین هم که شد مسئول سلف غذاخوری گردان. یعنی اینکه از همه کلاسها و فعالیت‌ها معاف. من هم که از پست شب معاف شدم. که البته شب اول به اختیار خودم این کار را انجام دادم. رابطه خوبی با بچه‌ها برقرار کردم. گروهان ۶ ارشد داره که تقریبا با هم هماهنگ هستیم. متوجه شدم که ارشد فنی یعنی علیرضا دقیقا در روزی به دنیا اومده که بنده به دنیا اومدم. با هم قرار گذاشتیم که کل پادگان رو در روز تولد که در مرداد ماه است شیرینی بدهیم.

به نظر من و به گفته خیلی از کسانی که سربازی رفته‌اند، پادگان ما بسیار هتل است و گروهان ما در بین ۱۹ گروهان پادگان، از همه ردیف‌تر. به ما که خیلی خوش میگذره. حسین روز دوم کلاهش رو گم کرد. جانشین گروهان هم به جای اینکه حسین رو تنبیه بکنه، کلاه خودش رو به حسین داد. خودتون حساب کار بیاد دستتون. البته سختی هم داره‌ها. ولی حال میده. سه هزار و دویست متر دویدن زیر آفتاب داغ، کار آسانی نیست.

روز دوم به نزد فرمانده گروهان رفتم و از عملکرد فرمانده گروهان کناری، ایراد گرفتم.

امروز که پنج‌شنبه است و تا شنبه استراحت کامل هستیم.

بوفه اینجا همه چیز داره. انواع نوشیدنی‌ها اعم از دلستر و رانی و نوشابه و انواع تنقلات مانند چیپس و پفک و… درون آسایشگاه هم تلوزیون داره که کسی توجهی بهش نداره..