قصابی

بسم الله

به اون سختی که فکرش را می‌کردم، نبود. امروز بالاخره دست به چاقو شدم و خون یک نفر را ریختم. یا به عبارتی خون یک رأس را. یک رأس گوسفند.

از کودکی آرزو می‌کردم که یک روز بتوانم این کار را انجام دهم. کاری که اکثر انبیاء خدا انجامش می‌دادند.

چاقو را دستم گرفتم و مشغول تیز کردن آن شدم. کلی هم صلوات فرستادم که خراب‌کاری نشه. یک بار به طور کامل همه مراحل را با پدربزرگم چک کردم که یک وقت سوتی ندهم. پدرم رفت پشت دیوار تا این صحنه را نبیند. نمی‌دانم چرا!

آب را نوش جان کرد و بلندش کردم و سرش را کنار باغچه گذاشتم و بسم ا.. را گفتم و خونش را ریختم. ولی چقدر این پدربزرگ ما داد و بیداد می‌کرد که سرش را رها نکن؛ پایش را ول کن و …

در عرض یک ساعت هم پوستش را غلفتی کندم و شقه‌اش کردم و یا علی. امشب هم کله و پاچه را منزل پدربزرگ افتاده‌ایم.

sheep.jpg

روسری به خاطر…

بسم الله

حدود یک سالی است که در کنار خانه ما، یک دبستان دخترانه ساخته‌اند که ماجراهایی ما با این مدرسه داشته‌ایم. البته نه به صورت فیزیکی!!

یک نکته جالب اینکه، خانم ناظم موقعی که بچه‌ها سر صف ایستاده‌اند، به جای اینکه بگوید “از جلو نظام” می‌گوید “شماره یک… شماره دو… شماره سه…  الله…” و بعد بچه‌ها می‌گویند “اکبر”. این هم یک مدلش هست دیگه..

امروز ظهر در اتاق خود مشغول مطالعه بودم که صدای ناظم مدرسه از بلند گوی حیاط مانند هر روز بلند شد. پنجره را باز کردم که ببینم خانم ناظم چه خبری به بچه‌ها می‌خواهد بدهد….

“بچه‌ها؛ فردا قراره که بریم اردو. یادتون نره که به خانواده‌هاتون بگین. رضایت‌نامه‌ها رو هم باید امضاء کنید….” و در انتهای تذکرات، یک نکته را هم خانم ناظم به بچه‌ها متذکر شد و آن اینکه “فردا برای رفتن به اردو همه بچه‌ها، باید روسری یا مقنعه داشته باشند.” گفتن این نکته همان و صدای جیغ و فریاد اعتراض بچه‌ها همان…

“ساکت…. همینه که هست. هر کس که می‌خواد بیاد. هر کس هم که نمی‌خواد نیاد…” و با گفتن این جمله سکوت مرگباری در حیاط مدرسه حاکم شد!! بچه‌ها توسط خانم ناظم تهدید شده بودند به محرومیت از شرکت در اردو اگر بدون حجاب بیایند.

نمی‌دانم که چه اتفاقی افتاد که به سرعت خانم مدیر، جای خانم ناظم را گرفت و ایشان هم مشغول نصیحت کردن بچه‌ها شد و درباره همه چیز صحبت کرد  از جمله اینکه “بچه‌ها نظافت دستشویی‌ها رو رعایت کنید”

بعد از صحبت خانم مدیر، دوباره خانم ناظم آمد پشت بلندگو. “بچه‌ها؛ فردا جایی که داریم میریم اردو، اونجا مرد زیاده. و نمیشه که بدون روسری رفت. از ما ایراد می‌گیرند. حالا اگر خواستید، می‌توانید شلوار لی بپوشید. مانتو کوتاه هم برای اولی‌ها و دومی‌ها ایراد نداره. کسی با بلوز و شلوار نیاد….

حرف آخر: زیرساخت‌های فرهنگی کشور باید عوض بشه. تا وقتی که برای مسئله حجاب در مدارس ابتدایی، هیچ برنامه‌ای صورت نگیره، و آموزش‌های لازم به دختر بچه‌ها داده نشه، تا وقتی که خود دانش‌آموز با آموزش‌های لازم، به لزوم حجاب پی نبره، و به جای آموزش، از زور استفاده بشه، نتیجه‌اش میشه طرح ارتقای امنیت اجتماعی. حالا خودتان پیدا کنید سن پرتقال فروش را…