یک گزارش احمقانه

بسم الله

خواستم بلند بشم و شیشه تلوزیون را خورد کنم. خیلی عصبانی شدم. خجالت هم خوب چیزیه. نمی‌دونم مرتیکه احمق، چه جوری رویش شده که این مصاحبه را انجام داده.

س: آقا شما مشکلت چیه؟

ج: مشکل من درده.

س: یعنی چی؟

ج: بیست و پنج ساله که پاهام درد می‌کنه

س: چه سالی مجروح شدین؟

ج: سال ۶۱ ، عملیات بیت المقدس

س: چرا فکر می‌کنید که باید به خارج اعزام بشید؟

ج: چون اونجا تجهیزات کامل دارند و دستگاه‌هایی که دارند مناسب است.

س: آیا فکر نمی‌کنید که مشکل شما در کشور خودمان قابل درمان است؟

ج: نه. اونجا روش‌های درمانشان فرق می‌کند و از اینجا بهتر است….

آخر گزارش هم، آقای گزارشگر احمق، یه گزارش درباره اینکه اگر جانبازان در کشور معالجه شوند، به ازای هر نفر حدود ۲۰۰۰ دلار صرفه‌جویی اقتصادی خواهد شد، ارائه کرد.

هر کس کلاه خود را قاضی کنه و ببینه تو این مملکت چقدر پول به فنا میره. بعد یه بار هم بنشینه این گزارش رو ببینه که آقایون برای صرفه‌جویی در هزینه، با جانبازان، چانه می‌زنند که در کشور مداوا شوند.

خدا از سر تقصیرات تمام مسئولین مملکت بگذره. از بالا تا پایین…

آخرین امتحان

بسم الله

آخرین باری است که به عنوان دانشجو، به روی صندلی‌های دانشکده ریاضی می‌نشینم و امتحان می‌دهم. البته اگر این درس را نیفتم. برگه‌ام را کنار گذاشته‌ام و این مطلب را شروع کردم. مراقب مدام می‌آید بالا سرم و می‌گوید چه کار می‌کنی. قانعش می‌کنم و می‌رود. دوباره بر می‌گردد و می‌گوید وقت کم می‌آوری؛ سوالات را جواب بده. بی‌اعتنا به کار خودم ادامه می‌دهم. تصمیم گرفتم هر چیزی که به ذهنم می‌رسد را به روی کاغذ بیاورم. خاطرات امتحاناتم در کلاسهای دانشکده، ذهنم را درگیر کرده…

امتحان جبر خطی را فراموش نمی‌کنم که از استاد حل تمرین که به عنوان مراقب آمده بود، برای یک مسئله راهنمایی خواستم و او کل جواب را دیکته کرد و من نوشتم.

توابع مختلط را یادم می‌آید که به علت استرس شدید، شب قبل امتحان را نخوابیدم و صبح از ساعت شش در دانشگاه بودم. سر جلسه هم که همه تقلب می‌کردند و بنده فقط بچه‌ها را نگاه می‌کردم.

معارف یک را به خاطر دارم که چگونه محو سوالات شده بودم و فقط به برگه نگاه می‌کردم و در نهایت هم درسش را افتادم. ترم بعد هم با یک استاد دیگر برداشتم که اینبار اگر استاد کمک نمی‌کرد می‌افتادم.

سر کنترل پروژه هم که جوگیر شده بودم و عین تراکتور همه سوالات را جواب دادم. خودم خیلی حال کردم.

برگه اقتصاد مهندسی را که تحویل دادم، فکر می‌کردم که بیست بشوم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که با چهارده درس را پاس کردم.

سر ریاضی دو، دلم برای مهدی خیلی سوخت. تقصیر خودش هم بود. آخه بگو بچه جان؛ تو که اینکاره نیستی، چرا تقلب می‌کنی که مراقب اونجوری بیرونت کنه.

نمی‌دانم چرا سر امتحان انقلاب اسلامی، استاد آمد بالای سرم و روی برگه‌ام علامت ضربدر گذاشت. نمره‌ها که آمد دیدم بین پنجاه نفر، بالاترین نمره شدم.

هی. یادش بخیر….

دیگه حال ندارم بنویسم. برم برگه‌ام را تحویل بدم و برم بیرون. اینم از آخرین امتحان….

۹۰

بسم الله

زمین شهر قم ساعاتی پس از در آغوش کشیدن آیت الله فاضل لنکرانی، به خود لرزید و آنگونه، ارادت خود را نشان داد…

نود روز از سال ۸۶ گذشت. گذر عمر هم خیلی خنده دار شده…

علی دایی هم پس از سه سال دوباره روی صندلی برنامه نود نشست.

۹۰.jpg

چیزی که تا حدی بعید به نظر می‌رسید. ببینید موضوع چقدر مهم بوده که آقا سید حسن خمینی، باید واسطه بشه و این جوان برومند عرصه فوتبال رو با عادل فردوسی پور آشتی بده. حالا خداییش علی دایی خیلی اخلاقش باحال شده.

daei.jpg

استاد اخلاق داشتن، انسانها رو از این رو به اون رو می‌کنه. این حرف من نیست. حرف خود دایی بود که در برنامه نود زد.

جدیدا با دیسکانکت کردن مشکل پیدا کردم. از پای اینترنت که بلند میشم، فراموش می‌کنم که اینترنت رو قطع کنم. بعضی موقع‌ها پیش اومده که تلفن سه ساعت الکی مشغول بوده…

انا لله و انا الیه راجعون

بسم الله

آیت‌الله العظمی حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی به دیار باقی شتافت.

 

fazel.jpg

آیت‌الله العظمى حاج شیخ محمد فاضل لنکرانى در سال ۱۳۱۰ دیده به جهان گشود و عمر پرثمرش را در راه تحصیل علم و تدریس آموخته و اندوخته‌هاى خود گذرانید. ایشان در سال‌هاى جوانى حدود ۱۱ سال در درس مرحوم آیت‌الله بروجردى و حدود ۹ سال نیز مجموعا در درس‌هاى فقه و اصول امام خمینى (ره) شرکت داشت.

وی از همان زمانى که امام خمینى(ره) مبارزه وسیع و عمیق مذهبى سیاسى خود را آغاز کردند و علیه ظلم و فساد و کفر و استکبار قیام نمودند، به پیروى از معلم کبیر خویش قدم در این راه نهاد و مبارزات سیاسى خود را شروع کرد.

از ایشان تالیفات زیادی در علوم دینی و فقهی به یادگار مانده است.

اینجانب فقدان این عالم ربانی را به خانواده‌ی معزز آن بزرگوار و عموم مسلمین و شیعیان جهان تسلیت می‌گویم.

 

قحطی

بسم الله

دیشب دو بار برق منطقه ما قطع شد؛ مثل این فیلم‌های ترسناک که یک دفعه روح می‌یاد تو صحنه، چراغ‌ها نورش کم و زیاد میشه، همونجوری. بیچاره یه بنده خدا که بعد از مدت‌ها داشت مرحله ۱۲ یه بازی خفن رو رد می‌کرد. خلاصه همین شد که مجبور شدیم بعد از مدت‌ها شب رو زود بخوابیم.

ساعت ۳ بیدار شدم و نماز رو خووندم و رفتم سمت پمپ بنزین که مثلا خلوت باشه. تو اون ساعت، ۲۰ دقیقه معطل شدم. داخل صف بودم که یک آمبولانس اومد از کنار همه رد شد و رفت که بدون صف بنزین بزنه؛ و عجب داستانی رو هم خلق کرد.

نوبت من که شد، به آقای مسئول گفتم که چند تا پمپ دیگه رو هم فعال کنید. گفت : آقا، تازه نیم ساعته که بچه‌ها رفتن شام. نمی‌دونی دیشب چه خبر بود اینجا. انگار قراره که قحطی بشه. صف بود تا فلان جا. دیدم راست میگه. انگاری که ملت میان بنزین می‌زنن، می‌رن خونه باک رو خالی می‌کنن. دوباره میان بنزین می‌زنن. فکر کنم نصف مردم به اندازه مصرف ۶ ماهشون تو خونه‌هاشون بنزین داشته باشن.

برگشتنی هم که تو خیابون یه سگ ول‌گرد دیدم به چه بزرگی. چشم شهردار عزیزمون روشن…

خدایا ، اونهایی رو که حرم امام عسگریین را منفجر کردند، منفجرشون بگردان…

یک دوره پنج ساله

بسم الله

این ترم، ترم آخر است. دوران دانشجویی ما هم دارد به سر می‌آید. دلم نمی‌آید بنشینم پای درس. پروژه‌ام را نمی‌خواهم انجام دهم. اگر انجام دهم، دیگر دغدغه‌ای برای رفتن به دانشگاه ندارم. هفته دیگر ۲ تا امتحان دارم در یک روز. و هنوز سراغشان نرفتم. دوست دارم یک بار دیگر استرس شب امتحان را تجربه کنم.

در نهایت تا آخر تابستان شغلمان خواهد بود دانشجو. و بعد از آن را خدا داند. البته اگر بخواهم، می‌توانم ترم بعد را هم دانشجو بمانم. ولی دیگر صلاح نیست.

این پنج سال را که در ذهنم مرور می‌کنم، میبینم که چه فرصت‌هایی داشته‌ایم و قدرش را ندانستیم. که البته این از خصوصیات آدمی‌است. با تمام این حرف‌ها، باز هم برکات زیادی این دوران برای من داشت. بیشتر از این نمی‌خواهم در این باره مطلب بنویسم…

محبت به مادر

بسم الله

دوستان اگر به گره کوری در زندگی برخورد کرده‌اید، و هیچ‌گونه نمی‌توانید آن را باز کنید، پیشنهاد می‌کنم که برای باز کردن آن گره، به مادر خود مراجعه کنید.

مقداری گنگ نوشتم. برای روشن شدن موضوع، به واقعه زیر اشاره می‌کنم.

یکی از اساتید ما نقل می‌کرد: “روزی در منزل نشسته بودم و روی مسئله‌ای فکر می‌کردم. و دنبال راه حلی برای آن می‌گشتم. ولی هر چه به خود فشار می‌آوردم، گشایشی حاصل نمی‌شد. به ذهنم رسید که بروم و برای مادرم کاری انجام دهم. به وی مراجعه کردم و از او درخواست کردم که انجام کاری را به من بسپارد. و مادر لیست خریدی به من داد و مرا به خرید فرستاد. بعد از اینکه همین کار کوچک را در حق مادرم انجام دادم، و به منزل برگشتم، مسئله‌ای که به رویش فکر می‌کردم، به راحتی حل شد. اون هم با یک راه بسیار ساده…”

این رو باید باور کنیم که، محبت به مادر معجزه می‌کند. هم خیر دنیا دارد و هم آخرت…

 

این هم نوشته پارسال من درباره ۱۵ خرداد.

محسن میرزایی

بسم الله

این آقا پسری که عکسش رو مشاهده می‌کنید، نامش هست محسن میرزایی. از محدود افرادی است که از کودکی با هم بزرگ شدیم و با هم بوده‌ایم تا به امشب که از هم جدا شدیم.

mirzaee۱.jpg

خیلی خوب اولین برخوردی که با هم داشتیم را یادم می‌آید. تو حیاط دبستان، رفتم و بهش سلام کردم. همچین نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت که انگار…

همون موقع‌ها، یعنی همون ده سالگی یه بار پشت سرش نماز خوندیم که از این حرکتمان پشیمان شدیم. چون نماز سه رکعتی رو پنج رکعت خوند. یادش یخیر. دبستان میلادنور

دوران راهنمایی را هم در مدرسه اسوه با هم بودیم و دبیرستان هم می‌رفتیم مفید. چقدر من این پسر را در دبیرستان شکنجه می‌کردم.

با تمام پلیدی‌هایی که در درونش خفته است، ( شوخی کردم ) از دوستانی است که قلبا دوستش دارم.

برایش دعا می‌کنم و امیدوارم سفر و تجربه خوبی برایش باشد و ان شاءالله در این چند سالی که در کشور چین، ساکن می‌شود، بتواند از موقعیت‌هایی که برایش پیش می‌آید، حداکثر استفاده را بکند.