عقل

 

بسم الله

عقل که نباشد جان در عذاب است

شنیده‌ها حاکی از آن است که مقامات وزارت علوم ، تصمیم بر این گرفته‌اند که دانشجویان وقتشان برای خواندن کنکور زیاد است و اگر این وقت را از آنها نگیرند ، دانشجویان اقدام به اتلاف وقت خواهند کرد. لذا در راستای صرفه‌جویی در وقت دانشجویان ، زمان برگزاری کنکور فوق لیسانس را یک ماه جلو انداخته‌اند!! نمی دانم کسی که در این برهه از زمان این تصمیم را گرفته ، فکر دانشجوی بدبخت را نکرده و نمی‌داند که این دانشجوی بیچاره برای خود برنامه ریزی کرده است؟

امروز در مراسم آغاز سال تحصیلی در دانشگاه تهران ، این موضوع را فراموش کرده بودم. و الا همان جا در کنار دکتر احمدی‌نژاد ، وزیر علوم را می‌شستم و می‌گذاشتمش کنار. دوستان می‌دانند که از این کار هیچ واهمه‌ای ندارم . ولی حیف که یادم نبود….

سیب

 

بسم الله

من یک سیب از شما جلوترم

ساعت ۸ صبح از پشت میز بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. مقداری بدنم را کشیدم تا خستگی از تنم خارج شود. رفتم آشپزخانه و در یخچال را باز کردم . یک سیب درشت را برداشتم و اومدم روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم . مشغول خوردن سیب بودم که مادرم گفت ….

****

باز آقا سعید زحمت کشیدند و قالب وبلاگ را عوض کردند. قالب بسیار زیبایی است . ولی ایرادات کوچکی دارد که ان‌شاءالله به دست توانمند آقا سعید حل خواهد شد. اجمالا این را بگویم که برای گذاشتن نظر باید روی عنوان پست کلیک کنید.

اولین روز پاییز

 

بسم الله

یادتون هست اواخر خرداد یک پست زدم راجع به این که قراره من تو این تابستون کلی کار انجام دهم. یادتون هست که چه‌ها گفتم. می‌توانید یک نگاه به آن پست بیاندازید. من فقط توانستم ۳۶ درصد از کارهایی که می‌خواستم در طول تابستون انجام دهم، به پایان برسانم؛ و این بر می‌گردد به عدم توجه به برنامه ریزی صحیح.

توجه شما را به گذر عمر جلب می‌کنم. نیمی از سال ۱۳۸۵ گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. چشم رو هم بگذاریم شده اسفند ماه و دست از پا درازتر از جلسه کنکور باز خواهیم گشت و به انتظار دفترچه آماده به خدمت خواهیم نشست.

سالهای گذشته در این ایام عجب دلشوره‌ای داشتیم ما. زمین و زمان را فحش می‌دادیم و برای ظهور آقا دعا می‌کردیم و می‌گفتیم که چه می‌شود که آقا بیاید و همه چیز تعطیل شود.

امسال دلم تنگ می‌شه. دیگه امکان تجربه اون حس قدیمی رو ندارم.

اول دبستان : اسمم داخل لیست با نام علیرضا ثبت شده بود. و به همین خاطر تا ساعت‌ها توی مدرسه سرگردان بودم.

دوم دبستان : داخل مدرسه راهم ندادند. گفتند که امسال تو باید شیفت صبح بیایی که با مداخله بزرگترها حل شد.

سوم دبستان : با یک روز تاخیر رفتم مدرسه و روز دوم در وسط روز وارد کلاس شدم.

چهارم دبستان : از مدرسه پرستش رفته بودم مدرسه میلادنور و تقریبا غریب بودم.

پنجم دبستان : اولین نفر توی مدرسه مرتضی سرداری  را دیدم و از تابستون برام گفت.

اول راهنمایی : یه آقای خندانی اومد گفت که من علی‌پور هستم،‌ معلم راهنمای شما. که از روزهای بعد دیگه خنده‌اش را ندیدیم. تازه وارد مرحله‌ای شده بودیم که برای هر درس یک معلم داشتیم. جلسه اول معلم علوم آمد سر کلاس.

دوم راهنمایی : مدرسه‌ام را عوض کردم و به همت حاج‌آقای جلالی وارد راهنمایی اسوه شدم. خیلی از دوستان دوران ابتدایی آنجا بودند. در بدو ورود باز هم مرتضی سرداری را دیدم؛ مثل ۲ سال قبل…

سوم راهنمایی : پدرم مرا رساند مدرسه که بین راه محمدرضا رحمان‌آبادی را دیدیم که نمی‌دانستم هم مدرسه‌ای هستیم و بین راه متوجه موضوع شدیم.

اول دبیرستان : وقتی وارد حیاط مدرسه مفید شدم، چند تا از رفقای راهنمایی را دیدم که به سمت آنها رفتم. در سالن نمازخانه آقای عبدالمحمدی آمد و خودش را معلم راهنمای ما معرفی کرد.

دوم و سوم و پیش‌دانشگاهی : مراسم‌های یکنواختی داشتیم و تقریبا تمام بچه‌های مفید با مراسم روز اول مهر آشنایی دارند. فقط از اینکه هر سال یک چند متری به سمت چپ می‌رفتیم کلی حال می‌کردیم.

سال اول دانشگاه : یک آقا پسر زرنگی اومد سر کلاس و خودش رو حل تمرین ریاضی عمومی یک معرفی کرد که نیم‌ساعتی بچه‌ها را سر کار گذاشت و نهایتا با تیز بازی بنده مشخص شد که تمام صد نفر دانشجو سر کار هستند.

سال دوم و سوم و چهارم دانشگاه را هم در روز اول مهر مثل تمام دانشجویان سر کلاس نرفتیم و یا به عبارتی کلاس‌ها تشکیل نشد.

امسال روز اول مهر با سیدامین قرار درس گذاشتم.

حرف آخر : ایام قدیم خیلی بهتر بود. زندگی شیرین‌تر بود….

راستی ماه رمضونی جان هر کی که دوست دارین. فقط امام زمان رو دعا نکنین. یاد منم باشین….

به نام پدر

 

بسم الله

به نام پدر ، ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا

بالاخره رفتم و به نام پدر را دیدم. نگران بودم از اینکه اکران فیلم تمام شود و من مجبور بشوم این فیلم را با کامپیوتر ببینم که به همت میرهادی و عبدالمجید این امر محقق شد. بر خلاف انتقاداتی که از این فیلم شنیده بودم ، بسیار از این فیلم لذت بردم. چون برای دیدن این فیلم ذهن خود را از همه چیز پاک کرده بودم و برای دیدن این فیلم ، نه می‌دانستم آژانس شیشه‌ای چیست و نه موج مرده را می‌شناختم و این فیلم را به طور مستقل در ذهن خود بررسی کردم.

اگر حاتمی‌کیا در طول دوران فیلم‌سازی خود ، فیلمی به‌نام آژانس شیشه‌ای نمی‌ساخت ، اگر فیلمی به نام ارتفاع پست نمی‌ساخت ، الان به نام پدر، سری در بین سرها بلند کرده بود.

حاتمی‌کیا کارگردانی است که در فیلم‌های خود ، به دنبال تفاوت بین نسل‌ها می‌گردد. اصولا هم سبک چندین ساله فیلم‌سازی حاتمی‌کیا این‌گونه بوده. اگر به دقت به فیلم‌های آژانس شیشه‌ای و به نام پدر نگاه کنیم ، می‌بینیم که تمام اشخاصی که در این فیلم‌ها بازی می‌کنند ، هر کدامشان نماد یک تفکر در جامعه فعلی ما هستند. در دیدن این فیلم و کلا فیلم‌های حاتمی‌کیا ، باید سعی کرد هر چیزی را که در فیلم اتفاق می‌افتد و دیده می‌شود ، به نوعی به جامعه امروزی‌مان بسط بدهیم ، و در جامعه مصداقی برایش پیدا کنیم….

عروسی

بسم الله

جمعه شب به طور همزمان عروسی محمدرضا محسنی‌راد و مسعود خیربخش و مراسم جشن عقد علی‌حبیب‌زاده ، از دوستان هم‌دوره‌ای‌مان در دوران دبیرستان بود که من در دو تا از این جشن‌ها دعوت بودم. ابتدا در مراسم مسعود حاضر شدم و سپس رفتم جشن عقد علی. بعد از مراسم علی ، آبروریزی از طرف من و سیدامین بوجود آمد که حالا حالاها ماجراها داریم؛ و حالا شرح ماجرا: ( عجب جناسی )

مراسم‌های علی و مسعود در نزدیک هم برگزار شده بود و با فاصله زمانی کمتر از ده دقیقه می‌توانستیم بین دو سالن طی مسیر کنیم. بعد از مراسم علی ، به سر من و سیدامین زد که ماشین بازی علی و مسعود را یکی کنیم. و در خیابان یک مسیر کوتاهی را با هم طی کنند که در ابتدا با علی مطرح کردیم و سپس تلفنی به مسعود گفتیم که آنها هم تأیید کردند . ولی چشمتان روز بد نبیند. بیچاره علی آبرویش جلوی خانواده‌اش رفت . حدود ۴۵ دقیقه من و سید امین ، ماشین عروس و تمام فامیل‌های علی را دنبال خود راه انداخته بودیم . ولی به دلایل مختلف ، در نهایت نتوانستیم این دو ماشین را به هم برسانیم. به گونه‌ای اوضاع ضایع بود که من و سیدامین بین راه از قافله علی جدا شدیم و خودمان را به قافله مسعود رساندیم. شنبه صبح که به علی تلفن کردم……..

سیگار

بسم الله

یه مدتی است که سیگار کشیدن شده موضوعی که خیلی ذهن مرا درگیر به خودش کرده. خیلی از رفقا دیدن که موضع من نسبت به سیگار چی هست. متأسفانه خیلی از رفقای نزدیک من به این شیء مخرب معتاد هستند. من همیشه نسبت به افرادی که سیگار می‌کشند موضع منفی گرفته و آنها را به خرید موز تشویق می‌کنم!!!

خیلی از آنهایی که لب به سیگار می‌برند ، برای خود توجیه‌هایی دارند و با اعتماد به نفس خاصی این کار را می‌کنند و احساس می‌کنند که این کار مشکل خاصی را برای آنها ایجاد نمی‌کند. و من خیلی ساده برای آنها استدلال می‌کنم که این موضوع ازدواج آنها را سخت خواهد کرد. قطعا خانواده‌ها نسبت به سیگار موضع منفی خواهند داشت و در آینده این موضوع را به سختی می‌توان از دید خانواده‌ها پنهان داشت. و یا به عبارتی اعتبار انسان را خراب خواهد کرد.

این استدلال شاید به نوعی بچه‌گانه به نظر برسد. ولی استدلالی بسیار ساده و در نوع خود عملیاتی است. ولی دریغ از یک جفت گوش شنوا…..

 

cigarette1.jpg

 

 

ارومیه

بسم الله

چند روزی را در شهر ارومیه میهمان سید امین و هادی عزیز بودم. البته اکثر زحمت‌های ما گردن آقا سید امین بود. این مسافرت ما هم مقارن شده بود با نوزدهمین سفر استانی هیئت دولت به استان آذربایجان غربی. هادی به علت موقعیتی که داشت ، نکات جالبی را از این سفر برای ما بازگو کرد که ان‌شاءالله خودش به بعضی از موارد در وبلاگش اشاره خواهد کرد. در کل شور خاصی در بین مردم استان ، به خصوص در شهرستان‌ها ، برپا بود.

با هادی و سید امین و سید یوسف به سمت سلماس برای سخنرانی رئیس‌جمهور حرکت کردیم. و چون احتمال می‌دادیم که برنامه کمی تأخیر داشته باشد، کمی دیر راه افتادیم. و در نهایت وقتی که رسیدیم سیل جمعیت را دیدیم که از ورزشگاه خارج می‌شد. چون سخنرانی تمام شده بود.

به گفته جناب استاندار، به نقل از تیم برگزاری سفرهای استانی ، این سفر در مقایسه با هیجده سفر گذشته ، تنها سفری بوده که برنامه‌های رئیس جمهور بدون تأخیر و بدون هیچ‌گونه مشکلی برگزار شده است.

و اما

سفر با کشتی از اسکله تبریز به اسکله ارومیه ، گشت و گذار در بازار تاناکورای ارومیه ، رفتن به منطقه بند و برپا کردن بساط نهار و …. خاطراتی است که از این سفر برای من مانده است. سفر خوبی بود و روحیه‌ام تا حد زیادی عوض شد.

فقط موضوعی که در حال حاضر کمی مرا آزار می‌دهد ، کنکور کارشناسی ارشد است. برای درس خواندن تنبلی می‌کنم.

یا علی مددی

oroomie1.jpg