هجرت

 

بسم الله

رفته بودم یزد. جای همه خالی. خیلی حال داد. چند روزی از این زندگی یکنواخت راحت شدم.

عجب صفایی داره زندگی تو شهرستان.

اگه دل و جرأتش رو داشتم، از این شهر فرار می‌کردم و می‌رفتم شهرستان زندگی می‌کردم.

ولی حیف که ماها نمی‌تونیم. به این شهر و به این زندگی عادت کردیم.

اگه یه موقع خواستیم این کارو بکنیم باید همه جوره تأمین باشیم و الا کم می‌آوریم….

هویت و اصالت

بسم الله

یه آقایی همون سالی که من به دنیا اومدم به عنوان دانشجوی ریاضی وارد دانشکده ما شده و سال ۷۰ هم با مدرک فوق لیسانس فارغ التحصیل شده. سال ۷۰ رفته کانادا و الان هم آقای دکتر شده. و در حال حاضر هم استاد یه دانشگاه در کاناداست.

بسیار هم آدم افتاده و محترم و با شخصیتی هست.

امروز ایشون رو دعوت کرده بودن دانشکده برای برگزاری یک سمینار. این بنده خدا در بین صحبت‌هاش کمی فارسی صحبت می‌کرد و کمی انگلیسی. یعنی اکثرا انگلیسی. برای من جای تعجب داشت که چرا ایشون فارسی صحبت نمی کنه. در حالی که می‌توانست به راحتی فارسی صحبت کنه. انگار که انگلیسی صحبت کردن برای ایشان عادت شده بود. و اصلا تلاشی نمی‌کرد که فارسی صحبت کنه. این موضوع مرا ناراحت کرده بود.

دستم رو بلند کردم و گفتم: ” ببخشید آقای دکتر “، گفت: ” بله “. پرسیدم: ” ببخشید چرا فارسی صحبت نمی‌کنید؟ ” قبول کرد و تلاش خود را کرد و بقیه سمینار را فارسی صحبت کرد.

حالا بعد از سمینار بعضی از رفقا اومدن پیش من و میگن که چرا اینجوری گفتی. زشته؛ توهین کردی؛ بنده خدا نمی‌تونه فارسی صحبت کنه؛ و …

آخه عمو جون. یعنی چی نمی‌تونه. مگه می‌شه آدم زبون مادری خودش رو نتونه صحبت کنه. اصلا چرا نباید بتونه. چرا باید یادش بره. مگه بعد از تذکر نتونست صحبت کنه ؟ آدم باید اصالت خودش را حفظ کنه. باید به زبون خودش احترام بذاره. طرف اومده میگه ” فهمش آسون بود؛ راحت صحبت می‌کرد ” آخه آدم محترم مگه مشکل من فهمیدن یا نفهمیدن مطالب بود ؟

حرف آخر : هویت

حدیث نفس

 

بسم الله

آخه تو که خودتو می شناسی. تو که آخرش درس نمی خونی. پس چرا بی خودی میای سر کلاس شاخ میشی و امتحان عقب می اندازی. هیچ فرقی به حالت کرد این عقب انداختن؟

فقط یه کاری کردی که توقع استاد نسبت بهت زیاد بشه. اگه همون روز امتحان می دادی که بهتر بود. حداقل یه منت سر استاد می گذاشتی.

حرف آخر: آش نخورده و دهن سوخته….

طوفان

بسم الله

امروز بعد از ظهر باد و بارون سنگینی شهر تهران رو در بر گرفت. یه ۱۵ دقیقه ای طول کشید. زوزه های بلند باد، صدای برخورد قطرات بارون به شیشه و پنجره، لذت خاصی داشت. طوفان که تمام شد، با یک هوای کاملا تمیز و دلنشین بهاری مواجه شدیم. آدم از تنفس در این هوا لذت می برد.

چه خوب می شه که آدم ها هم مثل طبیعت، این جوری خودشون رو تمیز کنن. یه طوفان درونی جانانه…..

آقای رئیس جمهور

بسم الله

حتما همه شما در خبرها از تاکتیک جدید احمدی نژاد شنیده اید.

خداییش این حرکت، یک حرکت غیر قابل پیش بینی بود. کسی نمی توانست این احتمال را بدهد که تو این شرایط ایران دست به یک چنین کاری بزند.

متن نامه خیلی قوی بود. معلوم بود که روی آن کار شده است. مطمئنا پاسخ خیلی از سوالات دکتر احمدی نژاد از جانب رئیس جمهور ایالات متحده بی پاسخ خواهد ماند. و قطعا تاثیرات مثبتی در افکار عمومی جهان خواهد داشت. ولی ذکر چند نکته را لازم می دانم.

۱- بعد از ۲۸ سال این حرکت اولین ارتباط علنی مستقیم بود با کشور آمریکا. به نظر می رسد که برای چنین حرکتی نباید ریسک کرد و باید کاری را انجام داد که مو، لای درزش نرود. مطالبی که درون نامه بود به گونه ای بود که مقامات آمریکایی به راحتی آن را بی ارزش جلوه داده، و فقط اعلام کرده اند که یک سری نکات اعتقادی در آن ذکر شده.

۲- مطالب درون نامه چیزهایی نبود که به ذهن کسی نرسد و قبلا هم افراد دیگری برای آمریکا مطرح کرده اند و قطعا آنها نیز جواب این سوال ها را دارند.

۳- ما که خودمان در کشورمان آنقدر بدبخت بیچاره داریم و در کنار آن کمک ۵۰ میلیون دلاری به کشور فلسطین انجام می دهیم، نباید مردم فقیر آمریکا را به یاد مقامات آمریکایی بیاوریم و بگوییم شما که خود مردم بدبخت بیچاره دارید، چرا پول خود را صرف کارهای دیگر می کنید.

۴- لحن نامه طوری بود که انگار ایران این نامه را جهت جلوگیری از یک جنگ نظامی علیه خود نوشته است.

۵- سوال من از دکتر احمدی نژاد این است: اگر آمریکا دلیل لشکر کشی خود را به کشور عراق، سرنگونی صدام غاصب اعلام می کرد، آیا ایران از این لشگر کشی حمایت می کرد؟؟؟!!!

۶- نامه توسط سفیر سوئیس باز شد و برای مقامات آمریکایی ارسال شد. و قرار بود نامه را حضوری تحویل دهد. این حرکت یک توهین بزرگ و بی ارزش جلوه دادن نامه از جانب مقامات آمریکایی بود.

نفاق

بسم الله

دنیای خیلی کثیفی شده. دیگه واقعا حالم داره از بعضی چیزا بهم می خوره. آخه چرا بعضی از آدم ها باید تو زندگی نقش بازی کنن. چرا با به تن کردن بعضی از لباس ها و روی آوردن به بعضی ظواهر عده ای را فریب می دهند. اصلا چرا اینجور آدم ها راضی می شوند که به این شکل در بیایند.

روز اول میارنش به عنوان دانشجو تو دانشگاه. چند سال بهش فرصت میدن تا یه جا پایی برای خودش پیدا کنه. بعد بهش می گن که از الان تو باید با ما مخالفت کنی. از الان تو باید دشمن ما باشی.

شروع می کنه. آزادی آزادی — رفراندوم، رفراندوم — دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد —- دانشگاه پادگان نیست ….

بعد بهش می گن که حالا باید شیشه بشکونی. باید در بشکونی. باید تو دانشگاه علیه ما تظاهرات راه بندازی. بعد که همه این کارها رو کرد بهش می گن که خوب از امروز مثلا دیگه شما از دانشگاه اخراجی. حالا باید مظلوم نمایی کنی. باید یه کاری کنی که اصلا کسی طرفت نیاد. باید یه کاری کنی که حمایت از تو باعث شرم آدم ها بشه. تا چند روز کارت دانشجو ها کنترل می شه. بعدش ما تو رو بدون کارت تو دانشگاه راه می دیم تا تو بری جلوی دانشکده اعتصاب غذا کنی. یه چند تا دانشجو الکی دورت جمع بشن…..

خدا به خیر کنه

سانسور

یه مطلب آماده کردم.

چند بار تلاش کردم که بذارمش تو بلاگ. ولی مرتبا با پیغام خطا مواجه شدم.

چون مطلب هم سیاسی بود گفتم شاید یه نیرویی جلوی من سد شده. بنابراین فعلا از قرار دادن این مطلب خودداری می کنم….

بی خوابی

بسم الله

از دوستان به علت طولانی شدن خاطرات سرخس عذر خواهی می کنم.

خوابم خیلی به هم ریخته. بنابراین تصمیم گرفتم که امشب را نخوابم و تا صبح بیدار بشینم؛ که فردا شب به راحتی بتونم بخوابم. الان که دارم می نویسم ساعت ۴:۴۵ صبح است و می خواهم حاضر بشم برای رفتن به کلاس مشکات.

تا صبح با یکی از رفقا که الان ایران نیست راجع به یک موضوع مهم صحبت کردم؛ که متوجه گذر زمان نشدم.

اوضاع درسی زیاد خوب نیست. ۲ هفته دیگه یک امتحان خیلی سخت دارم که تقریباً می‌توانم بگویم که الان تو نقطه صفر مرزی هستم. بنابراین از رفقا خواهش می کنم که تا اطلاع ثانوی به فکر برنامه های تفریحی نباشن.

بچه‌های نشریه دانشکده خیلی دارین تنبلی می‌کنین. خیلی عقبیم.

رفقای جهادی کار، پنج‌شنبه‌ای که میاد جلسه مجمع فارغ التحصیلانه. راجع به روند ادامه کار مجمع یه خورده فکر کنین و بیاین تو جلسه تا بتونیم یه تصمیم درست و حسابی بگیریم.

هنوز کماکان به دنبال گرفتن اون فیلم توقیف شده بعد از بازی ایران و بحرین هستیم. دعا کنین به دستمون برسه. صحنه های خیلی قشنگی توش داره….

انرژی هسته‌ای چی شد؟ چرا زیاد ازش خبری نیست؟

عجیب منتظره شروع شدن بازی‌های جام جهانی هستم. ایران …. ایران ……

حرف آخر: ذهن کاملا مشوشی دارم. باید به فکر یه برنامه دقیق باشم/

سرخس ۱۷ ( قسمت آخر ) – ۱۱/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

جمعه ۱۱/۰۱/۱۳۸۵

ساعت ۸:۱۵ صبح رسیدیم راه‌آهن تهران. باز هم داستان همیشگی. خداحافظی آخر مسافرت و اشک محمود صفر که نمی‌شه هیچ جوره جمعش کرد.

امسال که فقط اون تنها نبود. حالا خداییش منم زورکی جلوی خودم را گرفتم.

خیلی با حاله. لحظه خداحافظی تازه با یه سری آدم برای اولین بار هم صحبت شدم.

اصلا حس و حال رفتن نداشتم. ماندم تا آخرین نفر با حسین سبحانی رفتیم.

و در اون لحظه بود که احساس کردم مسافرت سرخس با یک کوله بار تجربه، به ظاهر به پایان رسیده است. یه سری رفتن تا سال دیگه که پیداشون بشه. شایدم نشه….

حرف آخر: ما رو حلال کنید…..

سرخس ۱۶ – ۱۰/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

پنج‌شنبه ۱۰/۰۱/۱۳۸۵

روز شهادت امام رضا بود. مشهد خیلی شلوغ بود. قرار ملاقاتی با آقای استاندار داشتیم. قبل از حضور ایشان آقای خادم الحسینی رئیس کمیته امداد خراسان رضوی برای بچه‌ها صحبت کردند. ساعت ۱۰:۳۰ آقای استاندار آمدند. حدود ۹۰ دقیقه مهمان ما بودند. جلسه خوبی بود. هم برای بچه‌ها و هم برای شخص استاندار. البته ایشان فرد خیلی باهوش و با ذکاوتی بودند. بچه‌ها هم بی پرده صحبت کردند. که البته خاصیت مفیدی‌ها همین است. ایشان نکات عجیبی گفتند. مخصوصا درباره آستان قدس که تا به حال نشنیده بودم؛ که قدری مرا به تأمل وا داشت.

نماز به حرم نرسیدیم. بعد از صرف نهار، با رضا مستقیم به سمت حرم رفتیم. من برای زیارت، رضا برای عکاسی از هیأت‌ها؛ که اون دیر رسید. چون مراسم تمام شده بود.

حرکت ساعت ۲۰:۱۰ بود که این موضوع باعث می‌شد بچه‌ها نتوانند نماز را در حرم بخوانند. ولی باز هم عده‌ای مفیدی بازی در آوردند و نماز را در حرم ماندند؛ که باعث محدود شدن زمان شد.

از قبل و با همکاری استانداری، با راه‌آهن هماهنگ کرده بودیم که بلیط‌های ما چک و خنثی نشود. ترافیک خیابان‌ها زیاد بود و بعضی از مسیرها نیز توسط پلیس بسته شده بود. ولی به لطف خدا مشکلی پیش نیامد و به راحتی سوار قطار شدیم.