سرخس ۱۴ – ۰۸/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

سه‌شنبه ۰۸/۰۱/۱۳۸۵

تقریباً می‌توان گفت که آن روز، روز آخر کاری حساب می‌شد. حس غریبی داشتم. صبح بچه‌ها، به علت طولانی شدن بازدید پالایشگاه و همچنین تئاتر محمود صفر در شب قبل، صبح با یک ساعت تأخیر به محل کار عازم شدند. من هم یک ساعت بعد از حرکت بچه‌ها، به سمت گنبدلی حرکت کردم. به سه گروه سرک کشیدم و سر گروه چهارم مشغول کار شدم. البته کارش که کار نبود. ماشاءالله بنا خیلی تعطیل بود. در تمام مدتی که من اونجا بودم، یه سه ساعتی شد، فقط یک ملات را کار کرد. !!

بعد از بازگشت به اردوگاه و صرف نهار، سید امین گفت که برنامه خانواده شهدا تمام نشده و چند خانواده مانده‌اند. به همین خاطر با محسن رسولی و سلمان مشایخ و هادی قربانی به سمت یازتپه حرکت کردیم.

موقعی که برگشتیم، جلسه پایان مسافرت در حال شروع شدن بود. جلسه پایان مسافرت امسال با سالهای پیش زمین تا آسمان فرق می‌کرد. بچه‌ها خیلی عوض شدن. همه آمفوتر. کسی حرف نمی‌زد. چهار تا آدم قدیمی یه چیزایی گفتن. من که شکه شدم. توقع داشتم خیلی بیشتر از این‌ها، حرف‌ها باشد. بچه‌های جدید خیلی بی بخار شدن. اصلاً تو جلسه هم زیاد شرکت نکردن…..

سرخس ۱۳ – ۰۷/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

دوشنبه ۰۷/۰۱/۱۳۸۵

ساعت ۱۰ صبح با استاندار خراسان رضوی قرار ملاقات داشتیم. ساعت ۷ با هادی قربانی به سمت مشهد حرکت کردیم. صبح، زودتر از بچه‌ها از اردوگاه خارج شدیم!!

رأس ساعت به محل استانداری رسیدیم. و بدون معطلی وارد اتاق استاندار شدیم. استاندار آدم با صفایی بود. بنده خدا درست و حسابی نسبت به کارهای ما توجیه نبود و فقط از روی اعتماد به ما کمک کرده بود. تصور می‌کرد که ما فقط یک مدرسه می‌سازیم.وقتی گزارشی از فعالیت‌های صورت گرقته دادیم،‌ کلی حال کرد و خوشش آمد. تو همون جلسه ۳ موضوع را برای مسافرت پیگیری کرد….

نماز را در حرم خواندیم و بعد از صرف شیر موز به سمت سرخس حرکت کردیم.

برای ساعت ۱۷ برنامه پالایشگاه هماهنگ شده بود. ساعت ۱۶:۴۵ وارد اردوگاه شدم و خبری از حرکت بچه‌ها نبود. همه خواب بودند و هیچ کس بچه‌ها را بیدار نکرده بود. اولین اتوبوس ساعت ۱۸ با یک ساعت تأخیر به سمت پالایشگاه حرکت کرد.

برنامه پالایشگاه خارج از طولانی شدنش، برنامه جامع و جالبی بود.

محمود صفر برای شب، تئاتر ترتیب داده بود که بعد از رسیدن بچه‌ها به اردوگاه تئاتر برگزار شد.

خداییش دل بزرگی داره این محمود. دو سه جمله قبل از شروع تئاتر گفت که از ته دلش بود.”از داشتن کلمات رکیک عذرخواهی می‌کنم؛ فقط می خوایم با هم بخندیم…”. محمود هم آدم عجیبیه. در بین برگزاری تئاتر به این فکر می‌کردم که آیا باز هم موقع برگشت، داخل راه‌آهن، باز هم اشک محمود را می‌بینم یا نه؟!!…

سرخس ۱۲ – ۰۶/۰۱/۱۳۸۵

بسم االله

یکشنبه ۰۶/۰۱/۱۳۸۵

صبح به زور سید امین از خواب بیدار شدم. “پاشو سالن رو پیگیری کن…”. بخواب بابا.

فتوت مشهد بود. با موبایل با او صحبت می‌کردم که رئیس دفتر استاندار اومد پشت خطم. برای ساعت ۱۳:۳۰ قرار ملاقات گذاشت. قرار شد با هادی قربانی به مشهد برویم.

۲۰ دقیقه دیر رسیدیم و استاندار از استانداری خارج شده بود. برای روز بعد قرار گذاشتیم. دست از پا درازتر و با شکم گرسنه به سمت حرم رفتیم برای خواندن نماز. مشهد واقعاً شلوغ بود. ماشینها در خیابانها حرکت نمی‌کردند. دسته‌های عزاداری داخل شهر حرکت می‌کردند. عجب صفایی. دلم نمی‌خواست به سرخس برگردم. ولی باید بر می‌گشتم. با هادی به سمت سرخس حرکت کردیم که فرداش دوباره به مشهد برویم.

به اردوگاه که رسیدم جلسه‌ای در اردوگاه برقرار بود بین مسئولین کمیته امداد و آموزش و پرورش و شورای مسافرت. یک گروه از بچه‌ها رفته بودند سالن فوتبال و یک گروه به دریاچه بزنگان….

* اون شب یه سری از رفقا به اینترنت وصل شدند….این هم از عاقبت جهادی.

سرخس ۱۱ – ۰۵/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

شنبه ۰۵/۰۱/۱۳۸۵

پس از مدت‌ها صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از نماز هم نخوابیدم. با بچه‌ها صبحانه خوردم. روز قبل برای رفت و آمد بچه‌ها به پالایشگاه جهت فرستادن ۲ دستگاه اتوبوس هماهنگی کرده بودم که صبح خبری از آنها نشد و بچه‌ها با فشردگی !! به محل کارهای خود اعزام شدند. تماس‌های تلفنی خود را انجام دادم و آماده شدم برای اعزام به کار که خبر دادند آقای آل سیدان فرمانده بسیج سازندگی خراسان و آقای باقرزاده، فرمانده سپاه سرخس برای بازدید از گروه‌ها به سمت اردوگاه می‌آیند. که تا ظهر با آنها از گروه‌های کاری بازدید کردیم.

به اردوگاه که برگشتیم، مستقیم به حمام رفتم. از روز قبل که گل‌مال شده بودم به حمام نرفته بودم.

گل‌مال کردن هم شأنیت خودش را از دست داده بود. هر روز در محل های کاری دو یا سه نفر گل‌مال می‌شدند. داخل اردوگاه هم که به کرات. یه جورایی بچه بازی شده بود و هیجان خود را از دست داده بود…

ظهر خوابیدم. نماز مغرب بیدار شدم. تا قبل از شام با بچه‌ها خوش و بشی داشتیم. هنگام شام نیز با گروهی از رفقا در سالن غذا خوری اشعاری را تلاوت کردیم که بسی نشاط رفت.

روز آرومی را سپری کردیم. باز هم جوّ اردو مساعد نبود. همه آروم و بی سر وصدا.

* آن شب جلسه‌ای در اردوگاه تشکیل شد که احساس کردم عده‌ای قصد بر اندازی دارند که بعد از بررسی‌های اجمالی مشخص شد که خطری کسی را تهدید نمی‌کند.

* آن شب کلیپی از کار بچه‌ها پخش شد که اگر به سمع و بصر مسئولین آموزش و پرورش می‌رسید، فاتحه اردو خوانده می‌شد.

* آن روز عده‌ای ( ۵ نفر ) بدون اجازه رئیس از مسافرت خارج شدند.

سرخس ۱۰ – ۰۴/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

جمعه ۰۴/۰۱/۱۳۸۵

بعد از مافیای شب گذشته، صبح تا ساعت ۸ خواب بودم.

خواستم تلفن‌های خود را شروع کنم که یادم افتاد جمعه است و همه جا تعطیل. آن روز کار خاصی برای پیگیری نداشتم. لباس پوشیدم برای رفتن به یکی از گروه‌ها که میثم کیایی وارد اردوگاه شد. به سرعت به فرمان رئیس، لباس کار را پوشید و با هم به گروه هادی قربانی ( مدرسه قوش عظیم ) رفتیم. آنجا تقریباً کار تعطیل بود. بچه‌ها منتظر بودند آرماتور بندی پی تمام شود و کار بتون‌ریزی را شروع کنند؛ که به کمک آنها کار آرماتور بندی تمام شد و پی‌ریزی شروع.

در پایان کار افرادی که از گروه کناری آمده بودند برای بازگشت به اردوگاه، توطعه کرده و مرا گل‌مال کردند.

به اردوگاه برگشتیم. تا پایان روز موفق به رفتن حمام نشدم.

آن شب برنامه پخش فیلم، فیلم مارمولک بود که برای چندمین بار با رفقا این فیلم را تماشا کردیم. آن شب بعد از پخش فیلم، به علت خستگی، خیلی زود خوابیدم.

سرخس ۹ – ۰۳/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

پنج‌شنبه ۰۳/۰۱/۱۳۸۵

به تصویب شورای مسافرت روز سوم، روز میانی مسافرت قرار داده شد و آن روز کار تعطیل بود. بازدید از سد دوستی هماهنگ شده بود. من و امین طاهری زودتر از بچه‌ها، با تویوتا کمیته امداد به سمت سد رفتیم. به خاطر اینکه سد دوستی یک سد مرزی بین دو کشور ایران و ترکمنستان است، برای بازدید باید با هنگ مرزی و نیروی انتظامی هماهنگی می‌شد که این اتفاق افتاده بود. ولی بازدید از تاسیسات سد که از اولویت‌های ما بود هماهنگ نبود. با تماسی که با فرماندار سرخس و همچنین مدیر سد گرفته شد، اجازه بازدید از تاسیسات داده نشد و بچه‌ها فقط یک بازدید جزئی از تاج سد انجام دادند. نهار را نیز در کنار رودخانه خوردیم که مرز بین ایران و ترکمنستان بود. آن طرف رودخانه سرباز ترکمن را می‌دیدیم. مقداد نیز مبلغی را تایین کرد برای بردن یک پرس غذا برای سرباز ترکمن که کسی حاضر به این کار نشد. ( از ترس جان ).

به اردوگاه که برگشتم به مدت دو ساعت خوابیدم که خیلی چسبید.

بعد از نماز مغرب جلسه میان مسافرت برگزار شد. بچه‌ها نسبت به سالهای گذشته خیلی بی بخار بودند و خنثی. کسی چیزی نمی‌گفت که خیلی برای من تعجب‌آور بود. ولی در نهایت برای ادامه جلسه وقت کم آوردیم که البته به اعضای شورای نظارت بر می‌گشت.

آخر شب نیز با تعدادی از بچه‌ها، اولین مافیای سال ۸۵ را بازی کردیم که این بازی هم هیجان نداشت.

کلاً جوّ مسافرت بی نشاط بود. آرزو می‌کردم که در ادامه مسافرت این جوّ بشکند.

سرخس ۸ – ۰۲/۰۱/۱۳۸۵

 

بسم الله

چهارشنبه ۰۲/۰۱/۱۳۸۵

بنا بود برنامه استخر شب را هماهنگ کنم. صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم. حوصله خیلی‌ها را نداشتم. موبایلم را دو سه باری قطع کردم. به شهباز گفتم که یک ماشین برای من اختصاص بدهد برای رفتن به شهرک گاز. یک ماشین را برای ۳ کار اختصاص داد که هیچ رقمه نمی‌شد هماهنگ شویم….

به اردوگاه که رسیدم مقدر را دیدم که با تلفن صحبت می‌کرد و می‌گفت که ” ما می‌خواهیم گمنام بمانیم…” ؛ از سپاه می‌خواستند بیایند و فیلم بگیرند و ….

با سرهنگ باقرزاده که قرار بود به اردو بی‌سیم بدهد، به گروه‌های کاری سری زدیم. معلوم بود که تحت تاثیر قرار گرفته است. نماز را در مسجد یاز تپه خواندیم.

به اردوگاه برگشتیم. قرار بود بعد از صرف نهار، جلسه شورای مسافرت تشکیل شود که اگر تشکیل می‌شد، اولین جلسه‌ای بود که تمام معاونین به طور کامل دور هم جمع می‌شدند. آماده برگزاری جلسه بودیم که خبر آوردند که فلانی و فلانی می‌خواهند برگردند. جلسه ما به هم خورد. آقای مقدر و طاهری به سراغ آن دو نفر رفتند تا مانع خروج شوند که موفق هم شدند…. بالاخره جلسه ما هم برگزار شد.

شب به سمت استخر حرکت کردیم….

مسئولین استخر به ظاهر هماهنگ بودند. به همین خاطر من وارد آب نشدم و به سالن بیلیارد رفتم که با من تماس گرفتند و گفتند که بچه‌ها را ۴۵ دقیقه زودتر می‌خواهند بیرون کنند که به محل استخر رفتم و مشکل بعد از چند دقیقه حل شد…

سرخس ۷ – ۰۱/۰۱/۱۳۸۵

بسم الله

سه شنبه ۰۱/۰۱/۱۳۸۵

اولین روز سال ۱۳۸۵. حس غریبی داشتم.

نماز صبحم در این روز قضا شد.ازخواب که بیدار شدم مستقیم به دستشویی رفتم. داخل دستشویی به محمود صفر تیکه انداختم که تو پرم زد. حالش زیاد میزون نبود.

قبل از حرکت بچه ها به نظرم زیارت عاشورا خواندند که بسیار حرکت مناسبی بود. رسماً برای اولین بار می‌خواستم به سر کار بروم. ابتدا به گروه برادر قربانی رفتم. مدرسه قوش عظیم. کار خاصی برای انجام دادن نبود. به سمت گروه سیدغفوری حرکت کردم. مقدارکی به خود فشار آوردم. یک بیل هم به سر یک کودک ۵ ساله زدم،‌ که بسیار کار فرهنگی بزرگی بود!!

سپس به گروه حامد شاهسون رفتم. آنجا هم بدک نبود. مقداری هم اونجا کار کردیم. یک فرقون ملات هم اونجا خالی کردم که باز هم فرهنگ سازی خوبی بود. چون به گفته خودشان بعد از رفتن من چند فرقون دیگه هم چپ شده بود که تا قبل از ورود من چنین اتفاقی نیافتاده بود.

و بعد به سمت اردوگاه حرکت کردم. بعد از صرف نهار تصمیم گرفتیم که باز هم به کوره آجر پزی برویم. جای همه خالی. خوش گذشت. با کمک رفقا یک ماشین کمپرسی و ۲ نیسان را بار زدیم. یک ساعتی هم داخل کوره که بسیار گرم هم بود،‌ با برادر قربانی خوابیدیم.

اون شب علی جعفری و رفقا وارد اردوگاه شدند. مقداری خوشحال شدم.

باز هم احساس کردم که اردو جوّ گرم و صمیمی ندارد و این هم به بزرگترهای اردو برمی‌گشت.

سرخس ۶ – ۲۹/۱۲/۱۳۸۴

بسم الله

دوشنبه ۲۹/۱۲/۱۳۸۴

آ‌ن روز تماماً در خجالت به سر بردم. خودم از خودم متنفر شده بودم. تا ساعت ۱۲:۳۰ خواب بودم. البته این را هم بگویم که ۲ روز گذشته‌اش به شدت مرا خسته کرده بود.ولی این موضوع دلیلی برای این همه خواب من نداشت.

بعد از خواب، یه دوش آب گرمی گرفتم و مستقیماً به فرمانداری رفتم برای هماهنگی بازدید از سد که البته این بازدید از قبل هماهنگ شده بود. و بنده فقط لیست اسامی بچّه ها را تحویل دادم.

بعد از نهار، به سمت کوره آجر پزی حرکت کردیم برای حمل آجر به محل کار بچه‌ها. وارد کوره که شدم خداییش یاد جهنّم افتادم و آتیشش. واقعاً وحشت کردم. خیلی داخل کوره داغ بود. رفقا که آجرها را بلند می‌کردند، دستانشان کباب می‌شد. کار بسیار سخت و البته جالبی بود.

به اردوگاه که برگشتیم، اذان مغرب بود. نماز را که خواندم با محسن رسولی به شهرک گاز رفتم برای قطعی کردن استفاده از اماکن ورزشی شهرک.

قرار بود ساعت ۱۹:۰۰ به سمت حسینیه جوانان شهرستان حرکت کنیم برای عزاداری اربعین که به خاطر هماهنگ نبودن و بی برنامه‌گی از طرف هیئت ساعت ۲۰:۳۰ به سمت حسینیه حرکت کردیم و این امر باعث شد که خیلی از بچه‌ها سال تحویل را در خیابان به سر ببرند. سال تحویل ساده‌ای بود. بچه‌ها زیاد بخار نداشتند. اصلاً حال نکردم.

 

سرخس ۵ – ۲۸/۱۲/۱۳۸۴

بسم الله

یکشنبه ۲۸/۱۲/۱۳۸۴

شب قبل را در منزل آقای اصفهانی سپری کردیم. صبح از آقای اصفهانی درخواست پیگیری برای بازدید از پالایشگاه شرکت گاز را کردیم. ایشان هم لطف فرمودند و هماهنگ کردند؛ به طوریکه بعد از ۱۵ دقیقه مدیر عامل پالایشگاه با تلفن همراه بنده تماس گرفت.

این‌بار هم تمام روز با هادی به دنبال کارهای اداری بودیم. به طوری که صبحانه و نهار را ساعت ۱۷ صرف کردیم.

نماز مغرب را به حرم رفتیم. یه زیارت مختصری انجام دادیم و به سمت راه‌آهن حرکت کردیم برای استقبال از حسین جواهری. ساعت ۲۰ با یک دستگاه پراید به سمت سرخس حرکت کردیم. موقعی که رسیدم سرخس با چهره بیمار چند تا از بچه‌ها روبرو شدم. همان شب چند تا تیکه از بچه‌ها شنیدم که حسابی تو روحم رفت….