خاطرات آموزشی – جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

بسم الله

جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

ساعت ۱۶:۴۵ – پشت آسایشگاه

اون طرحی که با حسین برای بهبود وضعیت توزیع نان، در پادگان به فرمانده پادگان داده بودم، مورد تأیید قرار گرفت و از روز سه‌شنبه، من و حسین به همراه سه نفر دیگر، در نانوایی مشغول کار شدیم. از ساعت پنج صبح میرویم آنجا تا ساعت دوازده ظهر و در این مدت هم نان پخت می‌کنیم و هم آنها را بسته بندی می‌کنیم. روزانه حدود ۶۰۰۰ عدد نان. انصافا کار خسته کننده‌ای است. ولی زمانی که گردانها برای تحویل نان مراجعه می‌کنند و اعلام می‌کنند که کیفیت نان دگرگون شده، خستگی از تنمان خارج می‌شود. از تمامی کلاس‌ها هم معاف شده‌ایم.

چند شب پیش، رزم شبانه داشتیم. ۵۰۰ سرباز در سکوت کامل رفتیم پیاده‌روی. چند تا منور هم زدند و مثلا ما خیز سه ثانیه رفتیم. یعنی خودمان را از دید دشمن فرضی مخفی کردیم. بعد از آن، هم جهت یابی در شب را توضیح دادند و کمی هم تیر اندازی با تیر رسام (رنگی) انجام دادند. فردا شب هم البته میدان تیر شبانه داریم.(تیراندازی با تیر رسام)

جمعه هفته آینده کنکور پیام نور است و ما هم از قرار معلوم قرار است در این کنکور شرکت کنیم. پادگان هم به علت اینکه مقدار زیادی از سربازها، قرار است در این کنکور شرکت کنند و چون در برنامه آموزشی، این تاریخ دقیقا وسط اردوی پایان دوره است، نامه نگاری‌هایی را با تهران انجام دادند و مثل اینکه تاریخ ترخیص جلو افتاده. یعنی از بیست و هشتم، افتاده به بیست و سوم. البته اخبار دقیق هنوز منتشر نشده و در حد شایعه است. اینجا سربازان با شایعه می‌خوابند، با شایعه بیدار می‌شوند و با شایعه زندگی می‌کنند.

اون چیزی که معلومه اینه که هفته بعد، هفته آخر است. بچه‌ها شروع کرده‌اند به نوشتن یادگاری برای یکدیگر و گرفتن عکس در عکاسی پادگان. دلتنگی‌ها از الان ایجاد شده. جدا فکر جدایی و روز ترخیص، یه جورایی افسرده کننده است. همه بچه‌ها تازه به محیط اینجا عادت کرده‌اند. سرباز وظیفه‌ای که در حمام کار می‌کند، از امروز تا بعد از اینکه ما از پادگان ترخیص می‌شویم رفته مرخصی. خودش می‌گوید این کار را به این خاطر که خداحافظی در روز ترخیص برایش مشکل است، انجام داده.

و نکته آخر اینکه، امروز من بیست و چهار سالم تمام شد و وارد بیست و پنج سال شدم. جشن تولد در پادگان هم برای خودش عالمی داره…

خاطرات آموزشی – شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

بسم الله

شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

ساعت ۲:۰۰ بامداد – پست نگهبانی شب

چهل روز از حضور ما در پادگان میگذره. و الان کاملا احساس میکنم که دیگر از خانواده و شهر و دوستان و همه تعلقات خاطرم کنده شده‌ام. دیگر به کسی یا چیزی وابستگی ندارم.

برای اموات هم احتمالا چنین اتفاقی می‌افتد. می‌گویند تا چهل روز روح میت تعلق خاطر دارد به اطرافیان و یک جورایی می‌آید و می‌رود. ولی از روز چهلم فوت به بعد، ارتباط وی به طور کامل با دنیا و اطرافیان قطع خواهد شد. فلسفه مراسم چهلم هم شاید همین باشد…

پنجشنبه بعدازظهر مرخصی شهری داشتیم و با رفقا رفتیم داخل شهر. طاق بستان و پارک کوهستان از اماکن تاریخی و تفریحی شهر کرمانشاه است. طاق بستان، سنگ تراشه‌ای است که برمیگردد به دوران ساسانی. دیدن آن حداقل برای یک بار خوب است. در این چند ساعتی که در مرخصی بودیم، خیلی خوردیم. فکر میکنم قابل درک باشد برای شما اینکه سربازی را بعد از مدتی از پادگان رها کنی، چه کارهایی خواهد کرد. نوشابه، دلستر، فالوده، آب طالبی، بلال، شام مفصل و…

امشب بچه‌ها موقع خاموشی تلویزیون روشن کردند و سریال یوسف پیغمبر را دیدند. من هم چند دقیقه‌ای از این فیلم را دیدم. از قبل انتظارش را داشتم که چنین افتضاحی ساخته باشند. فحش را کشیدم به تمام عوامل و دست‌اندرکاران با این کارهایشان. تصوری که من از حضرت یعقوب و حضرت یوسف و داستان‌های قرآنی داشتم، با چیزی که در این سریال نشان داده شده، زمین تا آسمان تفاوت داشت. به حد فراوانی این فیلم سبک و بی‌کلاس ساخته شده. کارگردان احمق برای زیبا نشان دادن حضرت یوسف، صورت بازیگر را بند انداخته و برای وی زیر ابرو برداشته. کارگردان نتوانسته عظمت و بزرگی یک پیغمبر را به نمایش بگذارد. چه برای حضرت یوسف، چه برای حضرت یعقوب…

این هفته آخرین هفته‌ای است که به صورت جدی کلاس‌های آموزشی در آن تشکیل می‌شود. بوی پایان دوره به مشام می‌رسد…