خاطرات آموزشی – دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷

بسم الله

دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷

ساعت ۲۳:۴۰

حتما میتوانید حدس بزنید که چرا این موقع شب دارم می‌نویسم: نگهبانی شب.

ما که شانس نداریم. از همان اولش هم شانس نداشتیم. حالا میگویم چرا.

دوشنبه صبح‌ها، صبحگاه مشترک پادگان برگزار می‌شود؛ یعنی کل گردان‌ها در این صبحگاه شرکت می‌کنند. باقی روزها، صبحگاه به صورت گردانی برگزار می‌شود. صلابت خاصی دارد این صبحگاه مشترک. نظمی که در آن رعایت می‌شود. شعارهای هماهنگ و آمین گفتن‌های یک صدا، خیلی حال می‌دهد. خود بچه‌ها، از این نظم کیف می‌کنند و خودشان تلاش می‌کنند که نظم بیشتر رعایت شود. صبحگاه با حضور فرمانده پادگان و یا جانشین وی برگزار می‌شود که تا به حال فرمانده پادگان حضور نداشته.

امروز هم بعد از صبحگاه، همه گروهان‌ها رژه رفتند. بعد از رژه هم، فرمانده گرداان از وضعیت هر پنج گروهان بازدید کرد. حال اینکه می‌گویم من شانس ندارم، به خاطر این است که در بازدید به عمل آمده، فرمانده فقط به واکس پوتین من گیر داد. حالا دیشب با حسین، پوتین‌هایمان را واکس زده بودیم‌ها. خلاصه اینکه فرمانده گروهان هم به خاطر این گیر فرمانده گردان، به ما گیر داد و در جمع بچه‌های گروهان، به صورت بسیار جالبی، ما رو تابلو کرد و عبارات “شلخته‌ترین، بی نظم‌ترین و تنبل‌ترین فرد گروهان” رو در وصف ما به کار برد. و اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی باید هر شب پست بدهم. فکر کنم رکورد دار پست‌های شبانه در طول سابقه چند ساله پادگان را من داشته باشم. بیست و دو شب و بیش از ده بار پست. من که خودم خنده‌ام گرفته بود. ما هم که شدیم سوژه بچه‌ها در زمینه پست شب. خلاصه کلی حال می‌کنم..

امروز خواهر یکی از رفقا، تماس گرفت و گفت که به برادرش بگویم که مادربزرگش فوت کرده است. با فرمانده صحبت کردم. فرمانده هم کلی با مقامات بالا صحبت کرد برای اینکه به وی مرخصی بدهند. قرار شد خبر را من بهش بدهم. بعد از کلاس نظام جمع(تمرین رژه) رفتم و خبر را دادم. کلی ناراحت شد و گریه کرد. آخه وی اردیبهشت و خرداد را هم در آموزشی بوده (البته نیروی انتظامی) و به دلایل فنی، دوباره به آموزشی آمده. سه ماه است که خانواده را ندیده. تعلق خاصی به مادربزرگش داشت. نشاط جمع ما به صحبت‌های اوست. بچه‌ی اهواز و خیلی پر انرژی. خلاصه امروز موتورش خاموش شد..

چند روز پیش با رفقا رفتیم مرخصی شهری؛ جای همگی خالی. داخل شهر یک دفعه تب و لرز شدید کردم و حالم دگرگون شد. رفتم دکتر و همان‌جا، رفتم زیر سرم و سه عدد آمپول هم دریافت کردم. تنها نکته‌ای که یک سرباز باید مراقب باشد، این است که در سربازی سعی کند بیمار نشود.

مطلب زیاد است برای نوشتن. وقت تنگ است و صبح باید ساعت ۴:۱۵ بیدار بشوم. باشد برای فرصت بعد..

یا علی

پایا

بسم الله

سازمان بسیج دانش آموزی یک سری المپیاد علمی برگزار میکنه به اسم پایا که در سطح مدارس تهران تبلیغات میکنه و مدارس زیادی دانش آموزان رو به شرکت در این آزمون‌ها ترغیب میکنند. مرحله اول این المپیاد هفته گذشته برگزار شده و تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه ما به مرحله دوم راه پیدا کردند. ولی متأسفانه سازمان بسیج دانش آموزی یک شرط برای شرکت در مرحله دوم این المپیاد گذاشته. و اون اینه که دانش آموزان راه پیدا کرده به مرحله بعد حتما باید عضو بسیج بشوند تا بتوانند در مرحله دوم شرکت کنند.

نظر شما در رابطه با این تصمیم چیه؟

بسیاری از دانش آموزان به من مراجعه کردند و از این تصمیم بسیار ناراحت بودند. و میگویند برای چه باید به اجبار عضو بسیج بشویم. و من به آنها حق می‌دهم.

برخوردهای دهه شصتی. بعد از این همه مدت از گذشت انقلاب مسئولین امر هنوز متوجه نشدند که با این کارها فقط بدبینی در ذهن مردم ایجاد میکنند. حالا کی میخواد ذهنیت این دانش آموز سیزده ساله رو درست کنه؟…

پست ویژه برای داش سعید

بسم الله

و حالا این چهره

حتما میتونید حدس بزنید که چه اتفاقی افتاده..

نه خیر. اشتباه حدس زدید. سعید نمرده. زنده است…

سعید زن گرفته… به به//

رفیق ده ساله‌ای که در حق ما خوبی زیاد انجام داده.. و البته پشتیبان محترم سایت 😀

قبل از عقد که دیدمش قیافش این شکلی بود..

بعد از عقد این شکلی شده بود..

و این هم آقا سعید بعد از گذشت یک سال. همون جوری که در تصویر میبینید کمر آقا سعید زیر فشار بار زندگی کمی تا قسمتی خم شده..

خیلی خوشحال شدیم از اینکه برادر سعید نجفی هم به جرگه متأهلین پیوست. خوشم میاد که بچه‌های دوره۲۲ خوب گاز رو گرفتن و دارن میرن. خدا همه دوستان رو برا خانم‌هاشون حفظ کنه…

آقا سعید ان‌شاالله که عاقبت به خیر بشین و در پناه امام زمان زندگی پرباری رو شروع کنین..

اخباری از دماوند

بسم الله

یک ماه از سال تحصیلی گذشت.

هفته‌ای چهار روز را باید به دماوند بروم. لازمه این کار بیدار شدن در ساعت پنج صبح است که دیگر عادت کرده‌ام. یک خوبی پادگان و دوران آموزشی برای من، تمرین صبح زود بیدار شدن بود.

چهار روزی که به دماوند می‌روم، در دو دبیرستان ریاضی تدریس می‌کنم. قبل از شروع سال تحصیلی، وقتی یک سر به مدرسه رفتم، مدیر مدرسه به من و حسین گفت که دانش‌آموزان مدرسه، سطح بالایی دارند و ما همه را با شرط معدل ثبت نام کرده‌ایم. و تقریبا همه دانش‌آموزان معدل‌های بالا دارند. خانواده‌های این دانش‌آموزان توقع زیادی دارند. شما سعی کنید سطح بالا درس بدهید و حتی برای آنها کلاس المپیاد هم برگزار کنید. من و حسین نگاهی به یکدیگر انداختیم و گفتیم احسنت به این دانش‌آموزان!

در این یک ماهه دو آزمون برگزار کردیم و دانش‌آموزان را محک زدیم. حسین هفته پیش کلاس‌های فوق العاده را شروع کرد و برای تعدادی از دانش‌آموزان کلاس تمرین محاسبات برگزار کرد.

من هم با تعدادی از دانش‌آموزان مواجه شدم که جدول ضرب بلد نیستند. جمع و تفریق نمی‌توانند بکنند. بعد از کلاس تا بعد از ظهر در مدرسه می‌مانم و با تعدادی از آنها تمرین جمع و ضرب می‌کنم. به یکی از دانش‌آموزان گفتم بنویسد «دوهزار و سیصد و نود و سه» و او این عدد را نوشت: ۲۰۰۰۳۰۰۹۰۳

میگویم ۹۷۴ را با ۱۳ جمع بزن. اینجوری جمع میزند:

۹۷۴

۱۳

—–

۱۱۰۴

وضعیت درسی بعضی از بچه‌ها، در حد افتضاح است. به آنها می‌گویم چگونه قبول شدید و آمدید اول دبیرستان؟ می‌گویند خودمان هم تعجب کردیم که چگونه قبول شدیم. معلم‌ها نمره می‌دهند..

در این چند ساله معلم‌ها فقط به آنها نمره داده‌اند تا در آخر سال آمار قبولیشان بالا برود..

البته بی انصافی هم نکنم که دانش‌آموزان قوی هم در کلاس‌ها وجود دارند..