تاخیر

بسم الله

پانزده دقیقه دیر به جلسه امتحان رسیدم. وارد که شدم، استاد گفت: “شما دانشجوی این کلاسی؟” با لبخند جواب دادم بله. ایشان فرمودند: “چرا الان اومدی؟” جواب دادم که خواب ماندم. ایشان گفتند: “برگه امتحان تمام شده است. برگه ندارم که به شما بدهم!!” . با همان لبخند و بدون اینکه حرف اضافی بزنم، از کلاس خارج شدم. بعد از امتحان از مسئول دفتر دانشکده شنیدم که استاد پیغام داده است که برای پاره‌ای مذاکرات به اتاق وی بروم که تاکنون این کار را نکرده‌ام…

بنزین

بسم الله

benzin.jpg

چند وقتی است که به صورت پراکنده ، خبرهایی از بنزین در رسانه‌ها به گوش می‌رسد. طبق آخرین اخبار، قرار است که از اول خرداد بنزین به صورت سهمیه‌بندی و طبق گفته آقای دکتر به قیمت هشتاد تومان و به گفته اون یکی آقای دکتر، به قیمت یکصد تومان عرضه شود. دو مورد هنوز محل ابهام است. اول اینکه سهم هر ماشین در ماه چند لیتر است و دوم اینکه نرخ آزاد بنزین چقدر خواهد بود.

تنها راه نجات مملکت از این بحران، خارج کردن بنزین از سبد حمایتی دولت و یا همان حذف یارانه قیمت بنزین است. اگر چنین اتفاقی بیافتد، ثبات قیمت‌ها در کشور تا سال‌ها برقرار می‌شود و نرخ بهره به نظر من کم خواهد شد و اینکه دیگر در خیابان‌ها خبری از این ترافیک لعنتی نخواهد بود. آلودگی هوا کم می‌شود و…

benzin2.jpg

دیگه من آقا پسر نازپرورده، این ماشین رو بی جهت سوار نمی‌شوم که بروم داخل شهر برای رفیق بازی. دانشگاه که بخوام برم ، چشمم کور خواهد شد و از وسائل نقلیه عمومی استفاده خواهم کرد.

همه جای دنیا هم همین جوریه. ماشین ارزون و بنزین گرون. تو کشور ما بر عکسه. طرف خودشو می‌کشه، با هزار بدبختی ماشین می‌خره. بنزین هم که مفت….

و حال آنکه در این کشور کسی جرأت گران کردن بنزین را ندارد. عدم مدیریت صحیح در طی سالیان، باعث به وجود آمدن مشکلات فراوان برای طبقه ضعیف جامعه شده است.

به نظر من این کار شدنی است. فقط احتیاج به فکر قوی و مدیریت جدی در عرصه اقتصادی کشور دارد.

ما اومدیم

بسم الله

ما اومدیم.

سالهای گذشته، وقتی از جهادی برمی‌گشتم، و وقتی که وارد تهران می‌‌شدم، تا چند روز حالم تو قوطی بود. یعنی اصلا انگیزه‌ای برای برگشتن به تهران نداشتم. حالم از تهران و اکثر آدم‌هایش به هم می‌خورد و چند روز اول، داخل تهران بودن برایم قابل تحمل نبود. ولی امسال اصلا اینگونه نبود. تو جهادی که بودم ، دلم لک زده بود برای تهران. یک چیزی مثل یک آهن‌ربا، ما رو می‌خواست بکشه سمت تهران. بعد از جهادی هم که مستقیم رفتم یزد و تهران نیامدم و در نتیجه عطش ما بیشتر شد…

از یک موضوع ناراحتم. شک ندارم که سالهای دیگه، بعضی از بچه‌ها را در مسافرت نخواهم دید…

جهادی امسال نسبت به سالهای گذشته، درس‌های زیادی برای من داشت. کوله بار تجربیاتم مقداری پر شد. البته اگه سوراخ نباشه…

دوست عزیزی لطف فرمودند و در این ایام که ما مسافرت بودیم،  با ارسال چندین میل با حجم بالا، میل باکس ما را پر کردند. و همین امر، باعث شده تا من بسیاری از میل‌های دیگر دوستان را نتوانم دریافت کنم.

به یک نفر، مدیر برنامه ، جهت برنامه‌ریزی ، برای امورات امسالم ، نیازمندم…