شب امتحان

بسم الله

یکی از مقوله‌هایی که در چهارچوب بدترین و ماندگارترین خاطرات آدمی قرار می‌گیره، خاطرات شب‌های امتحان است. این ترم را در مرخصی تحصیلی به سر بردم و از نعمت بهره‌مند شدن از فیوضات این شب‌های عزیز محروم شدم و تنها به ذکر خاطرات شب‌های امتحان سالهای گذشته بسنده کردم.

شب امتحانی را به خاطر دارم که مشغول خواندن درس بودم که عروس و دامادی وارد ساختمان ما شدند و در همان شب اول دعوایشان شد و داماد رفت به منزل پدرش و عروس را تنها گذاشت.

شب امتحانی را به خاطر دارم که من و پدر، در منزل تنها بودیم و به همین دلیل، حدود سی نفر از دوستان به منزل ما آمدند و تا صبح تنها کاری که نکردند درس خواندن بود. من و پدر در منزل خواب بودیم و بقیه بچه‌ها در خانه می‌چرخیدند.

 emtehan.jpg

شب امتحانی را به خاطر دارم که خانواده‌مان به مسافرت رفته بودند و من تنهای در خانه. به همین دلیل رفقا را خبر کردم که بیایند و با هم درس بخوانیم. آن زمان حدود پانزده یا شانزده ساله بودیم. نمی‌دانم چه شد که یک دفعه خودمان را با ماشین پدر و بدون گواهینامه در خیابان‌های شهر مشاهده کردیم.

شب امتحانی را به خاطر دارم که برای خواندن درس به منزل یکی از دوستان رفته بودم و شخص ثالثی هم آمد که برای ما رفع اشکال کند. تا صبح برای ما تمرین حل کرد و در نهایت من و صاحب‌خانه قبول شدیم و شخص ثالث خودش افتاد.

شب امتحانی را به خاطر دارم که برای خواندن درس، به منزل یکی از دوستان رفته بودم که آن دوست عزیز فردای آن شب، دو تا امتحان داشت. من تا صبح روی تخت این عزیز برادر خوابیدم و دوست عزیز ما تا صبح درس خواند. من در امتحان نمره ده گرفتم و او در هر دو امتحان نمره بیست.

studing.jpg 

شب امتحانی را به خاطر دارم که شش نفر، به خانه یکی از دوستان رفتیم و فردایش هر شش نفرمان آن امتحان را افتادیم که البته بعدا امتحان مجددی برگزار شد که این بار هر شش نفرمان قبول شدیم.

امتحانی را به خاطر دارم که برای خواندن درس در یک اردوی سه روزه، به منزل یکی از دوستان رفتیم و جالب آنکه امتحان‌هایمان هیچ ارتباطی به هم نداشت. همه کاری کردیم غیر از درس خواندن. تمام فیلم‌های تاریخ سینما را دراین سه روز دیدیم…

شب امتحانی را به خاطر دارم که تا نزدیک‌های صبح درس خواندم و سپس خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم، پنج دقیقه بیشتر به شروع امتحان نمانده بود و با یک ساعت تأخیر رسیدم سر جلسه امتحان.

حرف آخر: شب امتحانی را به خاطر ندارم که در آن با آرامش درس خوانده باشم….

emtehan2.jpg 

عهد اخوت

بسم الله

پنج سال پیش، روز عید غدیر…

نمی‌دانم دوستان به خاطر دارند یا خیر. بر اساس یک رسم قدیمی در دبیرستان مفید، تمام بچه‌های سال چهارم (پیش‌دانشگاهی)، در یک اردوی یک روزه، رفتیم به اردوگاه شهید رجایی شهر کرج؛ که هم بچه‌ها یک نفسی تازه کنند و یک روز به کنکور فکر نکنند و البته مهم‌تر اینکه رسم پسندیده خواندن عهد اخوت را اجرا کنند. عصر اون روز، بچه‌ها تو یک سالن بزرگ دور هم جمع شدند و آقای صحافزاده بعد از یک سخنرانی مختصر، صیغه را جاری کردند.

از اون تاریخ به بعد، ما بچه‌های دوره بیست و دو ( بیست و دوی زلزله، محبوب هر چی دله )، با هم دیگه برادر شدیم. برادران واقعی. به معنای واقعی. برادرانی که به واسطه اون عهد، وظایفی گردنمون اومد. تو همون جلسه کلی تلاش کردیم و بچه‌هایی که طی دو یا سه سال گذشته با هم قهر بودند را آشتی دادیم. از اون روز خیلی جواب گرفتم. تک تک صحنه‌های اون روز تو ذهنم نقش بسته. فکر می‌کنم که مهدی سیف‌اللهی از مراسم تصویربرداری می‌کرد.

واقعا از بچه‌ها، چند نفر یادشون مونده که ماها با هم دیگه برادریم؟ چند نفرمون از حال همدیگه خبر داریم؟ بگذریم….

یکی از دوستان ما، چند وقتی هست که حال و روز خوشی نداره. یعنی من فکر می‌کنم که حال خیلی بدی باید داشته باشه. احساس می‌کنم که از درون در حال منفجر شدنه. چند شب پیش، علت این موضوع را در خوابی که دیدم، فهمیدم. برایش دعا کنید….

تایتانیک

بسم الله

چند شب پیش یک شیرین‌کاری از رادیو پیام شاهد بودم. پخش آهنگ فیلم تایتانیک. یه جورایی از شنیدنش شرمم شد.

این صدام واقعا چه جور آدمی بوده که جدی جدی، توانایی انجام دادن این همه جنایت رو داشته. ما آدم‌ها، وقتی که خودمون صحنه اعدام صدام رو می‌بینیم، صدامی که این همه جنایت رو انجام داده، ته دلمون ریش ریش می‌شود و واقعا از دیدنش ناراحت می‌شویم. این صدام وقتی انسان‌ها رو تو چرخ گوشت می‌کشته، چه حسی داشته؟؟؟ برام قابل تصور نیست این همه سنگدل بودن…

مسئولیت برگزاری امسال مسافرت جهادی فارغ التحصیلان دبیرستان مفید، به عهده جناب امیر حاجی افتاده. سعی من و تمام دوستانم بر این هست که در حد توان به ایشون در برگزاری مسافرت کمک کنیم. امیدوارم که همانند مسئولین سالهای گذشته، آقا امیر هم از پس این مسئولیت بر بیاید. فقط ان‌شاء‌الله ، این مسئولیت منجر به این نشود که آقا امیر در تحویل گزارش معاونت اجرایی مسافرت سال گذشته که قراره تا جمعه، به دست سید امین برسونه، کوتاهی کنه!!

آسفالت

بسم الله

پس از گذشت حدود چند سال، از قولی که آقای احمدی‌نژاد به عنوان شهردار به شهروندان تهرانی من باب یک ماهه آسفالت کردن خیابان‌های شهر تهران داده بودند، تقریبا یک ماه پیش این خیابان ما را هم آسفالت کردند. با کمال تأسف، امروز دوباره آسفالت خیابان ما مورد تعرض قرار گرفت؛ و دوباره همان آش و همان کاسه.

حالا واقعا می‌فهمم که این نفت چه می‌کنه. بالاخره این همه باج به روسیه و چین جواب داد و بعد از این همه مدت، بالاخره کشورهای اروپایی و آمریکا کوتاه آمدند و این قطعنامه مسخره را تصویب کردند. قطعنامه‌ای که اگر حمایت‌های چین و روسیه از ایران نبود، تصویبش کمر این کشور را خم می‌کرد.

به نظر شما حربه ما برای این اقدام شورای امنیت چیست؟ دهه فجر قراره چه اتفاقی بیافته؟ داستان جشن هسته‌ای چیه؟ آیا تصویب این قطعنامه در سهمیه‌بندی کردن بنزین تأثیر می‌گذاره؟

این پست رو یادتون میاد؟ یه نگاه بهش بیاندازید. اون آدمی که این پست رو درباره‌اش نوشته‌ام، از دانشگاه اخراج شد. حکمش هم به تصویب همه جا رسید. بعد از اخراج شدنش هم با چند تا شبکه تلویزیونی خارجی راجع به اینکه حکومت ایران در دنیا مشروعیت نداره، مصاحبه کرد. بعد از گذشت چند ماه، الان دوباره این آقا پسر ، سر مبارکش رو بالا می‌گیره و به عنوان دانشجو تو دانشگاه قدم می‌زنه. همونطور که تو اون پست قدیمی اشاره کردم، من به این آدم‌ها می‌گم عوامل نفوذی…

ورود آقا سعید، پشتیبان محترم سایت‌های زنجیره‌ای را، به جمع وبلاگ‌نویسان خوش‌آمد می‌گوییم.