اهدای خون

 

بسم الله

مهر ماه تمام شد. از شروع سال تحصیلی یک ماه گذشت و یک ماه به زمان برگزاری کنکور ارشد نزدیک‌تر شدیم. فکر کنم که تو این یک ماهه جلو که نرفته‌ام ، هیچ ؛ یه خورده هم به عقب رفته باشم.

ماه رمضون هم تمام شد ….. تمام شد…… بازم هیچ کاری نکردیم تو این ماه . هیچ کاری که نه. ولی خوب کارهای بیشتری می‌شد انجام داد. خوش به حال اونایی که خودشون رو یه تکونی دادند. مطمئنم که دلتنگ خواهم شد. این که می‌گویند در این ماه شیاطین در غل و زنجیر هستند ، آدم واقعا حسش می‌کنه. نگرانم ، نگران… الان برای خودم این آیه رو زمزمه می‌کنم : ” و من یتق الله یجعل له مخرجا ” . در قسمت صوتی و تصویری وبلاگ ، یه فایل صوتی از حاج منصور ارضی قرار داده‌ام ، متناسب با این ایام. حتما گوش کنید.

دیشب رفتم اهدای خون. تصمیم گرفتم که این کار را برای همیشه به طور منظم انجام بدهم . هر ۳ ماه یک بار. به رفقا هم گفته ام که از این به بعد همه با هم به طور منظم این کار را انجام دهیم. هر کس که پایه این کار هست ، بسم الله؛ یه خبر به ما بده . این سری را هم زحمت بکشید و خودتان تشریف ببرید. از دفعات بعد هماهنگ خواهیم کرد…

صدا

 

بسم الله

یکی از عجایب خلقت آدمی که البته برای من یه جورایی عجیبه ! شاید برای خیلی‌ها اصلا عجیب نباشه ، اینه که صدایی که انسان از خودش می‌شنود دیگران جور دیگری می‌شنوند. یعنی اینکه صدایی که دیگران از انسان می‌شنوند ، متفاوت با صدایی‌است که خود شخص از خودش می‌شنود.

به عبارت دیگر صدایی که من از خودم می‌شنوم را دیگر کسی نخواهد شنید و فقط برای خود من این چنین خواهد بود و برای دیگران جور دیگر.

فکر نکنم آخرش کسی فهمیده باشه که من چی گفتم.

دلیل این امر هم این است که صدایی که انسان از خودش می‌شنود ، در سرش می‌پیچد و یه جور دیگر می‌شود.

این موضوع را وقتی متوجه خواهید شد که صدای خود را یک بار در تلویزیون بشنوید. آن وقت خواهید فهمید که عجب صدای بی‌مزه‌ای دارید و دیگران صدای شما را چگونه می‌شنوند.

عجب پستی…

اکستازی

 

بسم الله

دیشب افطاری بچه‌های دانشکده ریاضی بود. کلا تو این ۵ ساله که افطاری بچه‌های دانشکده ریاضی را شرکت کردم ، فقط و فقط افطاری که بچه‌های ۸۱ تدارک دیدند ، خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر اینکه از اون افطاری خاطره زیاد دارم. ولی در کل همین که بچه‌ها تلاش می‌کنند و افطاری برگزار می‌کنند و تا حدی فضای مرده دانشکده را عوض می‌کنند ، برایم خوش‌آیند است.

افطاری در راهرو دانشکده ریاضی برگزار شد و یک سفره دراز در راهرو دانشکده انداخته بودند. چون سر سفره جا نبود من پشت بچه‌ها و روی زمین نشسته بودم. یکی از اساتید به من تعارف زد که چرا آنجا نشسته‌ای و از این حرف‌ها. بچه‌ها گفتند که آقای دکتر جا نیست و یکی دیگر از اساتید هم که تا حدی با ما شوخی دارد ، با اشاره به من ، فرمودند که ” برای اینها همه جا ، جا هست . شما نگران نباشید!!!” و همه با هم خندیدند.

سر سفره با محمد و شکیب صحبت می‌کردم که محمد گفت: کاظم دیشب اکستازی خوردی دیگه ! منم خندیدم و به محمد گفتم که راجع به این خواهم نوشت.

دیدم که یه جورایی راست میگه. شب قدر برای آدم هایی مثل ما یه جور اکستازی خوردنه. برای مدت کوتاهی حال و هوای همه عوض میشه و در یک مدت کوتاه تو یک فضای معنوی هستند و بعد همه چی تموم میشه. دوباره همون آش و همون کاسه. همون آدمی می‌شوی که بودی. انگار نه انگار که مثلا شب قدری بود و توبه‌ای و …. بیشتر از این توضیح نمی‌دم.

حرف آخر : خدایا راه گناه را بر ما ببند….

شب قدر

 

بسم الله

امروز آقای قرائتی در مسجد دانشگاه مطالب جالبی از شب قدر فرمودند که در زیر به نکاتی از آن اشاره می‌کنم.

ایرانی‌ها با عید نوروز سالشان شروع می‌شود. عرب‌ها با ماه محرم ؛ مسیحی‌ها با کریسمس و …. روایاتی داریم که شب احیاء اولین شب سال است. زیرا در این شب پرونده یک سال آدم بسته می‌شود.

هر ۳ شب قدر به هم وابسته هستند. در شب ۱۹ آدم یه خورده جلو میره، در شب ۲۱ یه خورده دیگه، و در شب ۲۳ دیگه همه‌چی کامل می‌شه.

توصیه فرمودند که :

همه را حلال کنیم و از کسی کینه ای نداشته باشیم؛

۲ صفحه راجع به کارهایی که در یک سال گذشته خود انجام داده‌ایم ، مطلب بنویسیم و درباره کارهایی که انجام داده‌ایم فکر کنیم.

به این فکر کنیم که کی هستیم، برای چه آمده‌ایم، و قراراست که چه بکنیم….

مدیریت

 

بسم الله

مملکت ما به صورت کاملا جدی مشکل مدیریتی دارد. مدیر با درایت خیلی کم سراغ دارم. خیلی از مدیران تصمیمات کاملا نسنجیده‌ای می‌گیرند و حرکات به قول بچه‌ها انتحاری انجام می‌دهند. به هیچ چیز فکر نمی‌کنند. آینده را در نظر نمی‌گیرند و نمی‌بینند. و اصلا توجهی به این موضوع ندارند که تصمیمی که گرفته‌اند چه تاثیراتی در آینده خواهد داشت.

یکی از نمونه‌های این داستان ، مدیریت در حوزه دانشگاه است که از حدود یک سال پیش برای من و خیلی‌ها ، این موضوع کاملا به چشم آمد. یکی از اشتباهات بزرگ وزیر علوم ، عزل دکتر فرجی دانا و انتصاب آیت‌الله عمید زنجانی به عنوان ریاست دانشگاه تهران بود. شخصیتی که در این سن به هیچ عنوان روحیات مدیریتی ندارد و تنها نکته برجسته ایشان ، شخصیت علمی ایشان است. فردی که اصلا نمی‌شود به سمتش رفت. و اگر بخواهیم مطلبی را به ایشان بگوییم و درباره موضوع خاصی بخواهیم انتقاد بکنیم ، هر لحظه امکان دارد که ایشان عصبانی گشته و در جا سکته بزنند.

یکی دیگر از اشتباهات در باب این موضوع که قبلا هم به آن پرداخته‌ام ، تعویض حاج آقای ابوترابی و آوردن آقای کلانتری به عنوان نماینده مقام معظم رهبری در دانشگاه تهران است ؛‌ که باز هم تعویض ایشان ابهامات فراوانی دارد و سؤالات بدون پاسخ فراوانی را در ذهن دانشگاهیان ایجاد کرده است . می‌گویند آقای کلانتری از شاگردان آقای عمید زنجانی است و حالا پیدا کنید شما سن پرتقال فروش را!!! البته عزل و نصب در حوزه نهاد نمایندگی به هیچ عنوان به ریاست دانشگاه ارتباط ندارد و اصلا مربوط به حوزه کاری ایشان نیست. ولی……

نمونه‌های دیگری هم می‌شود مثال زد که احتمالا خود شما هم حتما در اطراف خود از این نمونه‌ها دیده‌اید.

روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ساعت ۱۵ در تالار علامه امینی ، مراسم تودیع و معارفه حاج آقای ابوترابی و آقای کلانتری است. اگر می‌توانید حتما تشریف بیاورید. شاید در این مراسم ناگفته‌هایی از بعضی افراد گفته شود که برای همه جالب باشد و البته کمی هم غیر منتظره….

یک بار برای همشیه

 

بسم الله

یک بار برای همیشه

به علت وجود مشکلات کوچک و بزرگ در قالب‌های قبل ، پشتیبان محترم و دوست عزیز ما آقا سعید (خان)  نجفی زحمت کشیدند و خودشان این قالب را به صورت فارسی در آورده و برای ما نصب کردند. ان‌شاءالله این یکی را برای اینجا حفظ خواهم کرد.

 

دزد اندیشه بد را سوی زندان آرید

دست او سخت ببندید و به دیوان آرید

شحنه عقل اگر مالش دزدان ندهد

شحنه را هم بکشانید وبه سلطان آرید

تشنگان را بسو آب صلایی بزنید

طوطیان را بکرم در شکرستان آرید

بزم عامیست و شهنشاه چنین گفت که زود

نیم جانی چه بود جان فراوان آرید

هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد

الله الله که همه را بچنین جان آرید

دوراقبال رسیدولب دولت خندید

تا به کی درد سر و دیدهگریان آرید

بگشادید خزینه همه خلعت پوشید

مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید

دستها را همه در دامن خورشید زنید

همه جمعیت از آن زلف پریشان آرید

هرکه دل دارد آیینه کندآن دل را

آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید

اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ شماست

از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید

خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما

خنک آن گوش که برگشت زهیهای شما

 

 

یا حق

 

واقعیات جنگ

 

بسم الله

در این پست نه از کسی دفاع می‌کنم و نه کسی را می‌کوبم.فقط می‌خواهم با یک زاویه دید خاص به موضوع زیر نگاه کنم.

حدود یک هفته پیش ، در تلویزیون هم زمان با آغاز هفته دفاع مقدس ، از طرف سیما ویژه برنامه‌ای پخش شد و در آن در دو شب ، دو نفر از فرمانده‌های قدرتمند جنگ را دعوت کردند و آنها هم درباره جنگ صحبت کردند؛ محسن رضایی و علی شمخانی . شبی که محسن رضایی در برنامه حضور داشت ، مطالبی از تاریخ جنگ بیان شد که به تعبیر بعضی از تحلیل‌گران ، این صحبت‌ها تا حدی خوشبینانه و غیر واقعی به نظر می‌رسید. و می‌گفتند که ایشان به صورت غیر معمول از جنگ صحبت کرده است. و می‌گفتند که ایران در جنگ تا این حد که رضایی از تاریخ جنگ صحبت کرده در موضع قدرت نبوده است. به همین خاطر آقای هاشمی‌رفسنجانی هم به خاطر اینکه رضایی دور بر ندارد ، احساس وظیفه کرده و این واقعیات و این نامه از حضرت امام را منتشر کرده است.

و حالا قصد آقای هاشمی ازانتشار این نامه چه بوده خدا داند. آیا به دنبال منافع خود بوده یا احساس تکلیف کرده ، این را هم خدا داند. اینکه کار درستی انجام داده یا خیر ، این را غیر از خدا که حتما می‌داند ، ما هم می‌توانیم بفهمیم.

به قول یکی از دوستان ، فرماندهان جنگ اگر سر سوزنی غیرت داشتند ، باید صدایشان تا حالا در می‌آمد. البته باز من نه کسی را تایید می‌کنم و نه کسی را رد. فقط می‌گویم که فرماندهان جنگ هم وظیفه‌شان اقتضا می‌کند که سکوت نکنند.

فقط خدا کنه که دیگران از این اختلاف نظر ، که تا حدی هم مهم است سوء استفاده نکنند.

متن نامه حضرت امام را در اینجا بخوانید که پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانید.

عقل

 

بسم الله

عقل که نباشد جان در عذاب است

شنیده‌ها حاکی از آن است که مقامات وزارت علوم ، تصمیم بر این گرفته‌اند که دانشجویان وقتشان برای خواندن کنکور زیاد است و اگر این وقت را از آنها نگیرند ، دانشجویان اقدام به اتلاف وقت خواهند کرد. لذا در راستای صرفه‌جویی در وقت دانشجویان ، زمان برگزاری کنکور فوق لیسانس را یک ماه جلو انداخته‌اند!! نمی دانم کسی که در این برهه از زمان این تصمیم را گرفته ، فکر دانشجوی بدبخت را نکرده و نمی‌داند که این دانشجوی بیچاره برای خود برنامه ریزی کرده است؟

امروز در مراسم آغاز سال تحصیلی در دانشگاه تهران ، این موضوع را فراموش کرده بودم. و الا همان جا در کنار دکتر احمدی‌نژاد ، وزیر علوم را می‌شستم و می‌گذاشتمش کنار. دوستان می‌دانند که از این کار هیچ واهمه‌ای ندارم . ولی حیف که یادم نبود….

سیب

 

بسم الله

من یک سیب از شما جلوترم

ساعت ۸ صبح از پشت میز بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. مقداری بدنم را کشیدم تا خستگی از تنم خارج شود. رفتم آشپزخانه و در یخچال را باز کردم . یک سیب درشت را برداشتم و اومدم روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم . مشغول خوردن سیب بودم که مادرم گفت ….

****

باز آقا سعید زحمت کشیدند و قالب وبلاگ را عوض کردند. قالب بسیار زیبایی است . ولی ایرادات کوچکی دارد که ان‌شاءالله به دست توانمند آقا سعید حل خواهد شد. اجمالا این را بگویم که برای گذاشتن نظر باید روی عنوان پست کلیک کنید.

اولین روز پاییز

 

بسم الله

یادتون هست اواخر خرداد یک پست زدم راجع به این که قراره من تو این تابستون کلی کار انجام دهم. یادتون هست که چه‌ها گفتم. می‌توانید یک نگاه به آن پست بیاندازید. من فقط توانستم ۳۶ درصد از کارهایی که می‌خواستم در طول تابستون انجام دهم، به پایان برسانم؛ و این بر می‌گردد به عدم توجه به برنامه ریزی صحیح.

توجه شما را به گذر عمر جلب می‌کنم. نیمی از سال ۱۳۸۵ گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. چشم رو هم بگذاریم شده اسفند ماه و دست از پا درازتر از جلسه کنکور باز خواهیم گشت و به انتظار دفترچه آماده به خدمت خواهیم نشست.

سالهای گذشته در این ایام عجب دلشوره‌ای داشتیم ما. زمین و زمان را فحش می‌دادیم و برای ظهور آقا دعا می‌کردیم و می‌گفتیم که چه می‌شود که آقا بیاید و همه چیز تعطیل شود.

امسال دلم تنگ می‌شه. دیگه امکان تجربه اون حس قدیمی رو ندارم.

اول دبستان : اسمم داخل لیست با نام علیرضا ثبت شده بود. و به همین خاطر تا ساعت‌ها توی مدرسه سرگردان بودم.

دوم دبستان : داخل مدرسه راهم ندادند. گفتند که امسال تو باید شیفت صبح بیایی که با مداخله بزرگترها حل شد.

سوم دبستان : با یک روز تاخیر رفتم مدرسه و روز دوم در وسط روز وارد کلاس شدم.

چهارم دبستان : از مدرسه پرستش رفته بودم مدرسه میلادنور و تقریبا غریب بودم.

پنجم دبستان : اولین نفر توی مدرسه مرتضی سرداری  را دیدم و از تابستون برام گفت.

اول راهنمایی : یه آقای خندانی اومد گفت که من علی‌پور هستم،‌ معلم راهنمای شما. که از روزهای بعد دیگه خنده‌اش را ندیدیم. تازه وارد مرحله‌ای شده بودیم که برای هر درس یک معلم داشتیم. جلسه اول معلم علوم آمد سر کلاس.

دوم راهنمایی : مدرسه‌ام را عوض کردم و به همت حاج‌آقای جلالی وارد راهنمایی اسوه شدم. خیلی از دوستان دوران ابتدایی آنجا بودند. در بدو ورود باز هم مرتضی سرداری را دیدم؛ مثل ۲ سال قبل…

سوم راهنمایی : پدرم مرا رساند مدرسه که بین راه محمدرضا رحمان‌آبادی را دیدیم که نمی‌دانستم هم مدرسه‌ای هستیم و بین راه متوجه موضوع شدیم.

اول دبیرستان : وقتی وارد حیاط مدرسه مفید شدم، چند تا از رفقای راهنمایی را دیدم که به سمت آنها رفتم. در سالن نمازخانه آقای عبدالمحمدی آمد و خودش را معلم راهنمای ما معرفی کرد.

دوم و سوم و پیش‌دانشگاهی : مراسم‌های یکنواختی داشتیم و تقریبا تمام بچه‌های مفید با مراسم روز اول مهر آشنایی دارند. فقط از اینکه هر سال یک چند متری به سمت چپ می‌رفتیم کلی حال می‌کردیم.

سال اول دانشگاه : یک آقا پسر زرنگی اومد سر کلاس و خودش رو حل تمرین ریاضی عمومی یک معرفی کرد که نیم‌ساعتی بچه‌ها را سر کار گذاشت و نهایتا با تیز بازی بنده مشخص شد که تمام صد نفر دانشجو سر کار هستند.

سال دوم و سوم و چهارم دانشگاه را هم در روز اول مهر مثل تمام دانشجویان سر کلاس نرفتیم و یا به عبارتی کلاس‌ها تشکیل نشد.

امسال روز اول مهر با سیدامین قرار درس گذاشتم.

حرف آخر : ایام قدیم خیلی بهتر بود. زندگی شیرین‌تر بود….

راستی ماه رمضونی جان هر کی که دوست دارین. فقط امام زمان رو دعا نکنین. یاد منم باشین….