کارت

بسم الله

اینکه چرا اینجا دیر به روز میشه و گرد و خاک در و دیوارش رو گرفته، بگذارین به حساب تنبلی و بی انگیزگی. اینکه تا میام بنویسم، یه کاری پیش میاد و دیگه این دور و بر پیدام نمیشه هم مزید بر علت. همین الان که دستم به کیبورده، مادر گرام برایمان سوپ داغی آوردند برای خوردن.. این است که خواستم دوباره بی خیال نوشتن بشم. ولی ترجیح دادم ظرف سوپ یه خورده خنک بشه. حالا که سوپ رو گذاشتم سرد بشه، یه مزاحم پی ام داده… در ضمن یاد اون شعره افتادم که میگفت وقتی قافیه به سر میاد، شاعر به جفنگ میوفته و این حرفها…

الغرض…

به سلامتی کارت پایان خدمت رو گذاشتیم تو جیبمون.. عکسم تو کارت مثل این سردارهای شهید جنگ افتاده. ۱۷ ماه به صورت شرافت مندانه خدمت کردیم. خدمتی که تا خرداد ۸۹ ادامه داره. این قصه سر دراز داره..

امسال به جای اینکه ۴ روز برم دماوند، ۲ روز میرم. این دو روز تدریس رو خیلی دوست  دارم. بسیار برام لذت بخشه.. دانش آموزای امسال فوق العاده هستن. از لحاظ علمی نمیگم ها.. اشتباه نشه.. کلا خوش میگذره.

۱۶ آذر امسال خیلی بی مزه بود. فعالیت های دانشجویی چند سالی بود تو ایران تعطیل شده بود. ولی همون تعطیل شده اش هم قشنگ بود. امسال با این ماجراها و اتفاقات، همه چیز خراب شد. این آدمهایی که تو دانشگاه تهران شعار میدن و تلویزیون هم نشون میده، واقعا همه شون دانشجوی دانشگاه تهران هستن؟ فکر نکنم.

فعلا همین

خاطرات آموزشی – دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷ (قسمت آخر)

بسم الله

دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷

ساعت ۱ بامداد – پست نگهبانی

دست نوشته آخر: هفت هفته تمام. هر روز رفتیم کلاس؛ مربیان خوبی داشتیم. همه جور کلاسی داشتیم. عرق‌مان خوب در آمد. بعضی کلاس‌ها در محوطه خاکی و زیر آفتاب، بعضی کلاس‌ها داخل آسایشگاه و زیر باد کولر..

بالاخره فردا صبح قرار شده که برویم اردوی پایان دوره. کلاس‌های آموزشی تمام شده. سه روز در صحرا اردو داریم. و بعد از آن هم که همه چیز تمام میشه و ترخیص میشیم.

امشب آخرین شبی است که داخل آسایشگاه هستیم. یعنی آخرین شبی که میشد نگهبانی داد. امشب را داوطلبانه پست نگهبانی ایستادم. پست دوم؛ به یاد شب اول که آن را هم داوطلبانه پست ایستادم، پست دوم.. شب‌های خیلی زیبایی داره اینجا. آسمان پر ستاره و سکوتی که گاهی اوقات توسط پارس کردن‌های سگ‌های پادگان شکسته میشه. فردا صبح بچه‌ها عازم اردوی پایان دوره هستند. البته به صورت پیاده و با تجهیزات کامل نظامی. من احتمالا بروم نانوایی و با آنها نروم. ببینم تا چی قسمت بشه.

جمعه روز ترخیص اعلام شد و البته آنهایی که کنکور پیام نور دارند دو روز زودتر ترخیص میشوند. ولی باید بتوانند مدرک ارائه کنند. سر همین مسئله با فرمانده پادگان جر و بحث کردیم و در نهایت بنده جوگیر شدم و به ایشان گفتم که خیلی بی منطق هستند. که موجب شگفتی اطرافیان شد…

امشب زیاد نوشتنم نمیاد. کمی تا قسمتی خسته‌ام. فکر و خیال هم که ول کن آدم نمیشه..

خاطرات آموزشی – جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

بسم الله

جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

ساعت ۱۶:۴۵ – پشت آسایشگاه

اون طرحی که با حسین برای بهبود وضعیت توزیع نان، در پادگان به فرمانده پادگان داده بودم، مورد تأیید قرار گرفت و از روز سه‌شنبه، من و حسین به همراه سه نفر دیگر، در نانوایی مشغول کار شدیم. از ساعت پنج صبح میرویم آنجا تا ساعت دوازده ظهر و در این مدت هم نان پخت می‌کنیم و هم آنها را بسته بندی می‌کنیم. روزانه حدود ۶۰۰۰ عدد نان. انصافا کار خسته کننده‌ای است. ولی زمانی که گردانها برای تحویل نان مراجعه می‌کنند و اعلام می‌کنند که کیفیت نان دگرگون شده، خستگی از تنمان خارج می‌شود. از تمامی کلاس‌ها هم معاف شده‌ایم.

چند شب پیش، رزم شبانه داشتیم. ۵۰۰ سرباز در سکوت کامل رفتیم پیاده‌روی. چند تا منور هم زدند و مثلا ما خیز سه ثانیه رفتیم. یعنی خودمان را از دید دشمن فرضی مخفی کردیم. بعد از آن، هم جهت یابی در شب را توضیح دادند و کمی هم تیر اندازی با تیر رسام (رنگی) انجام دادند. فردا شب هم البته میدان تیر شبانه داریم.(تیراندازی با تیر رسام)

جمعه هفته آینده کنکور پیام نور است و ما هم از قرار معلوم قرار است در این کنکور شرکت کنیم. پادگان هم به علت اینکه مقدار زیادی از سربازها، قرار است در این کنکور شرکت کنند و چون در برنامه آموزشی، این تاریخ دقیقا وسط اردوی پایان دوره است، نامه نگاری‌هایی را با تهران انجام دادند و مثل اینکه تاریخ ترخیص جلو افتاده. یعنی از بیست و هشتم، افتاده به بیست و سوم. البته اخبار دقیق هنوز منتشر نشده و در حد شایعه است. اینجا سربازان با شایعه می‌خوابند، با شایعه بیدار می‌شوند و با شایعه زندگی می‌کنند.

اون چیزی که معلومه اینه که هفته بعد، هفته آخر است. بچه‌ها شروع کرده‌اند به نوشتن یادگاری برای یکدیگر و گرفتن عکس در عکاسی پادگان. دلتنگی‌ها از الان ایجاد شده. جدا فکر جدایی و روز ترخیص، یه جورایی افسرده کننده است. همه بچه‌ها تازه به محیط اینجا عادت کرده‌اند. سرباز وظیفه‌ای که در حمام کار می‌کند، از امروز تا بعد از اینکه ما از پادگان ترخیص می‌شویم رفته مرخصی. خودش می‌گوید این کار را به این خاطر که خداحافظی در روز ترخیص برایش مشکل است، انجام داده.

و نکته آخر اینکه، امروز من بیست و چهار سالم تمام شد و وارد بیست و پنج سال شدم. جشن تولد در پادگان هم برای خودش عالمی داره…

خاطرات آموزشی – شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

بسم الله

شنبه ۱۲ مرداد ۸۷

ساعت ۲:۰۰ بامداد – پست نگهبانی شب

چهل روز از حضور ما در پادگان میگذره. و الان کاملا احساس میکنم که دیگر از خانواده و شهر و دوستان و همه تعلقات خاطرم کنده شده‌ام. دیگر به کسی یا چیزی وابستگی ندارم.

برای اموات هم احتمالا چنین اتفاقی می‌افتد. می‌گویند تا چهل روز روح میت تعلق خاطر دارد به اطرافیان و یک جورایی می‌آید و می‌رود. ولی از روز چهلم فوت به بعد، ارتباط وی به طور کامل با دنیا و اطرافیان قطع خواهد شد. فلسفه مراسم چهلم هم شاید همین باشد…

پنجشنبه بعدازظهر مرخصی شهری داشتیم و با رفقا رفتیم داخل شهر. طاق بستان و پارک کوهستان از اماکن تاریخی و تفریحی شهر کرمانشاه است. طاق بستان، سنگ تراشه‌ای است که برمیگردد به دوران ساسانی. دیدن آن حداقل برای یک بار خوب است. در این چند ساعتی که در مرخصی بودیم، خیلی خوردیم. فکر میکنم قابل درک باشد برای شما اینکه سربازی را بعد از مدتی از پادگان رها کنی، چه کارهایی خواهد کرد. نوشابه، دلستر، فالوده، آب طالبی، بلال، شام مفصل و…

امشب بچه‌ها موقع خاموشی تلویزیون روشن کردند و سریال یوسف پیغمبر را دیدند. من هم چند دقیقه‌ای از این فیلم را دیدم. از قبل انتظارش را داشتم که چنین افتضاحی ساخته باشند. فحش را کشیدم به تمام عوامل و دست‌اندرکاران با این کارهایشان. تصوری که من از حضرت یعقوب و حضرت یوسف و داستان‌های قرآنی داشتم، با چیزی که در این سریال نشان داده شده، زمین تا آسمان تفاوت داشت. به حد فراوانی این فیلم سبک و بی‌کلاس ساخته شده. کارگردان احمق برای زیبا نشان دادن حضرت یوسف، صورت بازیگر را بند انداخته و برای وی زیر ابرو برداشته. کارگردان نتوانسته عظمت و بزرگی یک پیغمبر را به نمایش بگذارد. چه برای حضرت یوسف، چه برای حضرت یعقوب…

این هفته آخرین هفته‌ای است که به صورت جدی کلاس‌های آموزشی در آن تشکیل می‌شود. بوی پایان دوره به مشام می‌رسد…

خاطرات آموزشی – پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷

بسم الله

پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷

ساعت ۱۰:۴۵ – زیر سایه پشت آسایشگاه

مربی تاکتیک از امروز به مدت یک هفته به یک دوره تکاوری فرستاده شد و دوباره کلاس ما تعطیل شده. ولی جلسه قبل دلی از عزا در آوردیم و حدود پنجاه متر سینه خیز رفتیم زیر آفتاب. این کلاس تاکتیک عجیب حال میده.

هفته بعد (۱۸ مرداد) تولد من خواهد بود. به همین خاطر دیروز (مصادف با عید مبعث) یک گوسفند در پادگان قربانی کردیم. البته چون این کار برای اولین بار در پادگان صورت می‌گرفت، پیگیری زیادی را طلبید. با حسین و فرمانده گروهان چهار، رفتیم خارج شهر و گوسفند را خریداری کردیم. گوشت آن هم قرار شد برود در غذای پادگان. کله و پاچه آن نصیب فرمانده گروهان شد و دل و جگر آن هم به جانشینان فرمانده گروهان‌ها رسید. سیرابی آن را هم نگه داشتیم تا یک جوری خودمان بخوریم…

با فرمانده گروهان، رفتیم دفتر فرمانده پادگان برای گرفتن اتوبوس و مرخصی برای بچه‌ها که یک روز برویم بیرون پادگان برنامه تفریحی؛ که به دلیل حضور نیروهای پژاک در منطقه، با این کار موافقت نشد.

چند روز پیش، با حسین یک نامه‌ای نوشتیم به فرمانده پادگان برای سامان دادن وضعیت نان پادگان. داستان از این قرار است که به دلیل توزیع نامناسب نان، روزانه حدود سیصد تا چهارصد عدد نان دور ریخته می‌شود. با حسین طرحی را مکتوب کردیم و تحویل فرمانده دادیم. از طرح پیشنهادی بسیار استقبال شد. ولی چون آن را برای اجرا به آماد فرستادند، نتیجه می‌گیریم که هیچ تغییری حاصل نخواهد شد.

پریروز رفتیم میدان تیر. در شلیک در حالت نشسته، سه عدد تیر قلق را خوب زدم. ولی برای ده تیر اصلی، یک سوتی دادم که بی سابقه بود. به جای اینکه سیبل خودم را نشانه بگیرم، سیبل نفر کناری را نشانه گرفتم. وقتی رفتیم سیبل را نگاه انداختیم، فقط یک تیر به سیبل خورده بود. آن هم وسط خال. در عوض به سیبل کناری من هفده عدد تیر اصابت کرده بود.

چند شب است که خواب پدربزرگ‌هایم را می‌بینم. ان‌شاالله که خدا حفظشون کنه..

تقریبا افتادیم تو سراشیبی. از نظر ما، هفته بعد هفته آخر است. البته قبل از اردوی پایانی. طبق برنامه‌ای که اعلام شده، بیست و هشتم روز ترخیص است. روزها به سرعت شب می‌شود. بچه‌ها هم که فقط شایعه سازی می‌کنند درباره پایان دوره و روز ترخیص و عقب و جلو شدن آن. همه چیز راحت شده. سختی دیگه وجود نداره. فقط این زانوهای من بازی در آورده‌اند و تا حدی دردشان شروع شده.

امروز تولد فرمانده گروهان بود. ما هم طی یک عملیات جاسوسی، تاریخ تولد را استخراج کرده بودیم. بنابراین صبح قبل از شروع کلاس‌ها، و بعد از اینکه فرمانده یک سری تذکرات خشونت آمیز به گروهان داد، سر صف یک تابلو خط را که توسط وریا هاشمی نوشته شده بود، به وی اهدا کردیم. بنده خدا کلی شکه شد و خودش هم یادش نبود که روز تولدش است….

خاطرات آموزشی – جمعه ۴ مرداد ۸۷

بسم الله

جمعه ۴ مرداد ۸۷

امروز جمعه است. اصولا در پادگان آموزشی، پنجشنبه و جمعه خیلی دیر می‌گذرد. چون سربازان از ظهر پنجشنبه بیکار می‌شوند تا صبح شنبه و چون کاری برای انجام نیست حوصله آدم سر می‌رود. چند روز پیش فرمانده پادگان از پادگان رفت و ظاهرا به شهر همدان منتقل شده. یعنی پادگان فعلا فرمانده ندارد. فرمانده گردان ما هم که من به تازگی رابطه خوبی با وی برقرار کرده بودم، به علت بازنشسته شدن فرمانده گردان دوم، به آن گردان منتقل شد و فرمانده گردان چهارم را فرمانده گردان ما قرار دادند. فرمانده گروهان هم که چند روزی است به مأموریت رفته و به گروهان خیلی خوش می‌گذرد. مربی تاکتیک هم که از سخت‌ترین درس‌هاست، به مسابقات تکواندو کشوری رفته و کلاس‌های وی هم هر جلسه یک مربی جدید برگزار می‌شود. تاکتیک درسی است که کارهای عملی رزمایش در آن کار می‌شود. دید در شب، تخمین مسافت، آتش و حرکت، سینه خیز، آموزش ایست و بازرسی، جهت یابی در شب و …

خلاصه اینکه اینجا برای خودمان حسابی خوش می‌گذرانیم. حسین که ظاهرا هشت کیلو چاق‌تر شده…!

در دوره قبل، نمایشگاهی در پادگان تشکیل شده که مربوط به جنگ و دفاع مقدس است. یک چیز تو مایه‌های همان نمایشگاه هفته شهدای دبیرستان مفید. من اجازه دارم که به کلاس‌ها نروم و در نمایشگاه مشغول باشم تا کمبودهای آن را بر طرف کنیم و دستی به آن بکشیم. در نگاه اول احساس کردم یک مفیدی این نمایشگاه را علم کرده. چون ایده‌ها، برگرفته شده از نمایشگاه مدرسه هستند..

خاطرات آموزشی – دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷

بسم الله

دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷

ساعت ۲۳:۴۰

حتما میتوانید حدس بزنید که چرا این موقع شب دارم می‌نویسم: نگهبانی شب.

ما که شانس نداریم. از همان اولش هم شانس نداشتیم. حالا میگویم چرا.

دوشنبه صبح‌ها، صبحگاه مشترک پادگان برگزار می‌شود؛ یعنی کل گردان‌ها در این صبحگاه شرکت می‌کنند. باقی روزها، صبحگاه به صورت گردانی برگزار می‌شود. صلابت خاصی دارد این صبحگاه مشترک. نظمی که در آن رعایت می‌شود. شعارهای هماهنگ و آمین گفتن‌های یک صدا، خیلی حال می‌دهد. خود بچه‌ها، از این نظم کیف می‌کنند و خودشان تلاش می‌کنند که نظم بیشتر رعایت شود. صبحگاه با حضور فرمانده پادگان و یا جانشین وی برگزار می‌شود که تا به حال فرمانده پادگان حضور نداشته.

امروز هم بعد از صبحگاه، همه گروهان‌ها رژه رفتند. بعد از رژه هم، فرمانده گرداان از وضعیت هر پنج گروهان بازدید کرد. حال اینکه می‌گویم من شانس ندارم، به خاطر این است که در بازدید به عمل آمده، فرمانده فقط به واکس پوتین من گیر داد. حالا دیشب با حسین، پوتین‌هایمان را واکس زده بودیم‌ها. خلاصه اینکه فرمانده گروهان هم به خاطر این گیر فرمانده گردان، به ما گیر داد و در جمع بچه‌های گروهان، به صورت بسیار جالبی، ما رو تابلو کرد و عبارات “شلخته‌ترین، بی نظم‌ترین و تنبل‌ترین فرد گروهان” رو در وصف ما به کار برد. و اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی باید هر شب پست بدهم. فکر کنم رکورد دار پست‌های شبانه در طول سابقه چند ساله پادگان را من داشته باشم. بیست و دو شب و بیش از ده بار پست. من که خودم خنده‌ام گرفته بود. ما هم که شدیم سوژه بچه‌ها در زمینه پست شب. خلاصه کلی حال می‌کنم..

امروز خواهر یکی از رفقا، تماس گرفت و گفت که به برادرش بگویم که مادربزرگش فوت کرده است. با فرمانده صحبت کردم. فرمانده هم کلی با مقامات بالا صحبت کرد برای اینکه به وی مرخصی بدهند. قرار شد خبر را من بهش بدهم. بعد از کلاس نظام جمع(تمرین رژه) رفتم و خبر را دادم. کلی ناراحت شد و گریه کرد. آخه وی اردیبهشت و خرداد را هم در آموزشی بوده (البته نیروی انتظامی) و به دلایل فنی، دوباره به آموزشی آمده. سه ماه است که خانواده را ندیده. تعلق خاصی به مادربزرگش داشت. نشاط جمع ما به صحبت‌های اوست. بچه‌ی اهواز و خیلی پر انرژی. خلاصه امروز موتورش خاموش شد..

چند روز پیش با رفقا رفتیم مرخصی شهری؛ جای همگی خالی. داخل شهر یک دفعه تب و لرز شدید کردم و حالم دگرگون شد. رفتم دکتر و همان‌جا، رفتم زیر سرم و سه عدد آمپول هم دریافت کردم. تنها نکته‌ای که یک سرباز باید مراقب باشد، این است که در سربازی سعی کند بیمار نشود.

مطلب زیاد است برای نوشتن. وقت تنگ است و صبح باید ساعت ۴:۱۵ بیدار بشوم. باشد برای فرصت بعد..

یا علی

خاطرات آموزشی – چهارشنبه ۱۹ تیر ۸۷

بسم الله

چهارشنبه ۱۹ تیر ۸۷

ساعت ۲۳:۵۰ است. پست من تازه تمام شد و آمدم روبروی آسایشگاه. البته این کار خلاف است. دیروز بعدازظهر رفتیم چاله نارنجک و نفری یک عدد نارنجک جنگی پرتاب کردیم. کار خطرناکی است. چند سال پیش این کار کشته داده. چند نفر که واقعا ترسیده بودند.

امروز اعلام کردند که متأهلین برای تعطیلات نیمه رجب می‌توانند پنج روز به مرخصی بروند و مجردها نمی‌توانند. از اول دوره کلی دعا کردم که میان دوره و از این جور مرخصی‌ها ندهند. چون از لحاظ روحی بدتر است.

دیروز با فرمانده گروهان صحبت کردم و با ارائه دلیل درخواست تغییر در برنامه سین (ساعت یگان نظامی) را دادم. وی هم گفت که با مقامات بالا مطرح خواهد کرد. خوشبختانه با پیشنهاد موافقت شده بود و امروز در مراسم صبحگاه گردانی، رسما به تمام گروهان‌ها تغییر به وجود آمده ابلاغ شد.

امروز نظام جمع داشتیم و تمرین رژه. گروهان از دفعه پیش ضعیف‌تر رژه رفت. کمی سر این با بچه‌ها دعوا کردم. بچه‌ها اون روی من را هم دیدند.

امروز ظهر یک خواب شیطانی دیدم که به موقع از خواب بیدار شدم..

ساعت از ۱۲ گذشته. ساعت ۴:۱۵ باید بیدار شویم. بروم که بخوابم…

خاطرات آموزشی – سه شنبه ۱۸ تیر ۸۷

بسم الله

سه شنبه ۱۸ تیر ۸۷

ساعت ۸:۲۵ صبح است. و درحال حاضر در کلاس عقیدتی مشغول گوش دادن به صحبت‌های حاج آقا هستیم. پادگان چون کلاس آموزشی کم دارد، کلاس‌ها درون آسایشگاه تشکیل می‌شود. حاج آقا روی یک تخت نشسته و بچه‌ها هم روی تخت‌های خود در حال گوش دادن، نوشتن، استراحت کردن، خوابیدن و… هستند. فشار کاری بسیار کم شده و تقریبا بچه‌ها به شرایط عادت کرده‌اند. البته از همان اول هم فشاری در کار نبود. تمام امکانات رفاهی اینجا فراهم است. صبح‌ها به راحتی و ساعت ۴:۱۵ بیدار می‌شوم و این از عجایب است.

چند روز پیش کلاس تخریب داشتیم. استاد مرا به همراه یکی از رفقا فرستاد تا برای کلاس صد عدد نارنجک تحویل بگیریم. این کار را انجام دادیم و آمدیم به کلاس. استاد گفت که از بچه‌ها فاصله بگیرید و بروید نارنجک‌ها را آماده کنید. این یعنی اگر هم اتفاقی افتاد، فقط برای ما دو نفر بیوفتد و دیگران آسیبی نبینند. وقتی که نارنجک‌ها را پرتاب کردیم تازه متوجه شدیم که مشقی بودند. ولی خیلی حال داد. البته قرار است که امروز برویم و نارنجک جنگی پرتاب کنیم.

دیروز کلاس سلاح داشتیم. اسلحه کلاشینکفی که ما استفاده می‌کنیم، ساخت سال ۱۹۴۷ است. طریقه باز و بسته کردن آن را به ما گفتند و ما هم باید بتوانیم در سی ثانیه آن را باز و بسته کنیم.

جانشین فرمانده خیلی باحالی داریم. در کلاس نظام جمع به من می‌گوید تو بنشین و به خودت فشار نیار. در مراسم صبحگاه مشترک پادگان هم که خیلی جدی برگزار می‌شود و همه در آن شرکت می‌کنند، به من می‌گوید که بنشین و استراحت کن…

شورای فرهنگی خوبی تشکیل داده‌ایم. بچه‌ها خوب فعالیت می‌کنند. نشریه دیواری خوبی درآورده‌اند.

جمعه همه بچه‌ها مرخصی شهری داشتند. ولی من و حسین نرفتیم و در پادگان ماندیم. تقریبا کسی در گردان نبود و استراحت خوبی کردیم..

ساعت ۸:۵۰ است و کلاس فعلا تمام شد…

خاطرات آموزشی – چهارشنبه ۱۲ تیر ۸۷

بسم الله

چهارشنبه ۱۲ تیر ۸۷

ساعت ۱۸:۳۰ است و من درب انبار را باز کرده‌ام تا بچه‌های گروهان وسائل خود را جابه‌جا کنند. یک ساعت پیش بالاخره برای اولین بار با منزل تماس گرفتم. صدای مادر را که شنیدم، بغض گلویم را گرفت. چشمانم نمناک شد. از آن طرف مادر مرا به نداشتن عاطفه متهم می‌کردند و نمی‌دانستند که این طرف در درون ما چه خبر است. مادر گفتند که آش پشت پا هم پخته‌اند. خنده‌ام گرفت..

پریروز کل گروهان درون میدان تاکتیک، در هوای گرم سینه‌خیز می‌رفتند و من سوار بر یک دستگاه تویوتا لندکروز و در خنکای باد کولر پادگان را گز می‌کردم. البته توفیق اجباری بود.

دیروز صبح، بعد از نماز رفتم داخل آسایشگاه که دیدم یکی از بچه‌های آسایشگاه روبرو آمده و در حال آنکارد کردن تخت من است. بچه‌ها عزم خود را جزم کرده‌اند تا من سرباز نمونه شوم. یکی هم مسئول تذکر دادن به من است که پوتین‌هایم را حتما واکس بزنم. خلاصه هر کسی یک مسئولیتی دارد…