امسال هم دماوند…

بسم الله

فشار کارم خیلی زیاد شده…خسته اما با لبخند…

امسال نیز قسمت بر این شده که در دماوند تدریس داشته باشم. مثل اینکه نمی‌خوان بی‌خیال ما بشن. انگاری که قحط الرجال شده. این همه معلم ریاضی.. حالا از چی ما خوششون اومده، نمی‌دونم. امسال یه دانش‌آموز دارم که روی همه رو کم کرده. دانش‌آموز اول دبیرستان.. این دانش‌آموز ما، نمی‌دونست که یک سال، دارای چند ماه است. نمی‌دونست که اولین ماه سال، فروردینه. خلاصه داستان‌هایی داریم ما اونجا.. ولی در کل شاگردهای امسال گیراییشون از پارسالی ها خیلی بهتره.. پارسال که اوضاع خیلی شیتیل بود.. دماوند رفتن رو دوست دارم. تنها بدی که داره، اینه که خیلی انرژی می‌گیره. مخصوصا امسال که فشار کار تهران خیلی زیاد شده. دماوند روحیه‌ام رو عوض می‌کنه. بچه‌هاش خیلی با معرفت هستن. فرهنگ دانش‌آموزای اونجا با تهران خیلی فرق داره. خانواده‌ها هم همین‌طور. خلاصه که اینجوری..

پیاده روی اجباری

بسم الله

امسال دومین سالی است که عید را به مسافرت جهادی نرفتم. در واقع دومین سالی است که عید را قرار است با خانواده سپری کنم. سال گذشته، به علت وجود پاره ای از مشکلات نوروز بدی را گذراندم. ولی درسی که از آن گرفتم، صبر و بردباری بود.

خیلی دوست دارم مروری داشته باشم به سال ۸۷.. ولی حس انجام آن را ندارم. سال گذشته این کار را انجام دادم. شاید امسال هم….

در این پست هوس کردم یک ماجرایی رو براتون شرح بدم که نتیجه‌ای از درونش در نمیاد.. فقط ذکر خاطره‌ای است…

پنجشنبه شب با رفقا از دبیرستان مفید حرکت کردیم و رفتیم علی آقا سگ پز، و آنجا شام خوردیم. بنده، محسن رسولی‌پور، حسین طائفی، سعید نجفی و محمد اکبری. بعد از شام ۵۰۰۰ تومان به سعید دادم و وی هم مبلغی گذاشت و رفت برای حساب کردن غذا. محمد اکبری ماشین داشت. محسن و حسین ستارخان پیاده شدند و سپس به سمت شهرک غرب حرکت کردیم. در میدان صنعت از سعید و محمد خداحافظی کردم و قصد کردم که به خانه بروم. رفتم تا با تاکسی بروم که متوجه شدم پول داخل جیب ندارم. کجا گم کرده بودم، خدا میداند. تنها پولی که درون جیبم بود، یک اسکناس دویست تومانی و یک سکه ۲۵ تومانی بود که کفاف کرایه تاکسی را نمی‌داد. چون کرایه مسیر پونک بالای سیصد و پنجاه تومان بود. حال این را هم نداشتم که بروم دستگاه ای‌تی‌ام پیدا کنم تا از آن پول بگیرم. بنابراین تصمیم گرفتم که با اتوبوس به منزل بروم. رفتم سمت ایستگاه اتوبوس. اتوبوسی که در ایستگاه مسافر سوار میکرد، خصوصی بود. یعنی کرایه‌ای بود. کرایه آن هم صد و پنجاه تومان بود که ظاهرا مشکلی برای ما ایجاد نمیکرد. برای اطمینان دست کردم درون جبیم که مطمئن شوم اسکناسی که در جیب دارم، دویست تومانی است؛ که در نهایت ناباوری از دور مسابقات کنار رفتم. چون اسکناسی که همراه داشتم، مشکل اعتباری داشت. نصف آن مال یک اسکناس، و نصف دیگر آن مال یک اسکناس دیگر بود. یعنی شماره سریال طرف چپ با طرف راست متفاوت بود. یعنی یک نفری لطف فرموده بودند و دو تکه از دو اسکناس متفاوت را به هم چسبانده بودند. ما هم عذاب وجدان گرفتیم که آن را خرج کنیم. بنابراین تنها پولی که برایمان ماند، یک سکه ۲۵ تومانی بود که تنها کاری که میشد با آن کرد این بود که با اتوبوس بلیطی به سمت خانه بروم. البته خواستم بلیط بخرم؛ ولی دکه فروش بلیط تعطیل بود. که با خود گفتم به راننده به جای بلیط، سکه میدهم؛ که البته این کار هم کار خوبی نیست. اتوبوس پولی رفت و ما منتظر اتوبوس بلیطی شدیم. یک نفر دیگر هم که ظاهرش نشان میداد کارگر ساختمانی بود، منتظر اتوبوس بلیطی بود. بعد از ۱۵ دقیقه اتوبوس دیگری آمد که آن هم پولی بود. در اینجا بود که صدای اعتراض آن کارگر را شنیدم که در زیر لب به دولت محترم ناسزا حواله کرد. من که از آمدن اتوبوس بلیطی ناامید شدم…..

….تصمیم گرفتم که پیاده تا منزل بروم. شروع به حرکت کردم و از کنار اتوبان همت طی مسیر کردم تا به منزل رسیدم. مسیر نسبتا کوتاهی بود.. ولی چون برای اولین بار این مسیر رو پیاده میرفتم، بهم خوش گذشت. حدود یک ساعت طول کشید. این بود خاطره‌ای از من.. در زیر نقشه مسیر رو هم قرار دادم. همین 😀

walk-map

بازگشایی مدارس

بسم الله

امروز مدارس فعالیت خود را به طور رسمی آغاز کردند. این یعنی اینکه من هم به طور رسمی کار خود را آغاز کردم. چهار روز هفته در شهر دماوند و دو روز هم در تهران ریاضی تدریس خواهم کرد. هم در مقطع راهنمایی و هم در مقطع دبیرستان…

کار سختی را در پیش خواهم داشت. البته تنها نیستم و حسین احمدی هم برنامه‌اش به همین منوال است. با هم می‌رویم و با هم می‌آییم.

دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید…

تاخیر

بسم الله

پانزده دقیقه دیر به جلسه امتحان رسیدم. وارد که شدم، استاد گفت: “شما دانشجوی این کلاسی؟” با لبخند جواب دادم بله. ایشان فرمودند: “چرا الان اومدی؟” جواب دادم که خواب ماندم. ایشان گفتند: “برگه امتحان تمام شده است. برگه ندارم که به شما بدهم!!” . با همان لبخند و بدون اینکه حرف اضافی بزنم، از کلاس خارج شدم. بعد از امتحان از مسئول دفتر دانشکده شنیدم که استاد پیغام داده است که برای پاره‌ای مذاکرات به اتاق وی بروم که تاکنون این کار را نکرده‌ام…

عقل

 

بسم الله

عقل که نباشد جان در عذاب است

شنیده‌ها حاکی از آن است که مقامات وزارت علوم ، تصمیم بر این گرفته‌اند که دانشجویان وقتشان برای خواندن کنکور زیاد است و اگر این وقت را از آنها نگیرند ، دانشجویان اقدام به اتلاف وقت خواهند کرد. لذا در راستای صرفه‌جویی در وقت دانشجویان ، زمان برگزاری کنکور فوق لیسانس را یک ماه جلو انداخته‌اند!! نمی دانم کسی که در این برهه از زمان این تصمیم را گرفته ، فکر دانشجوی بدبخت را نکرده و نمی‌داند که این دانشجوی بیچاره برای خود برنامه ریزی کرده است؟

امروز در مراسم آغاز سال تحصیلی در دانشگاه تهران ، این موضوع را فراموش کرده بودم. و الا همان جا در کنار دکتر احمدی‌نژاد ، وزیر علوم را می‌شستم و می‌گذاشتمش کنار. دوستان می‌دانند که از این کار هیچ واهمه‌ای ندارم . ولی حیف که یادم نبود….

سیب

 

بسم الله

من یک سیب از شما جلوترم

ساعت ۸ صبح از پشت میز بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. مقداری بدنم را کشیدم تا خستگی از تنم خارج شود. رفتم آشپزخانه و در یخچال را باز کردم . یک سیب درشت را برداشتم و اومدم روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم . مشغول خوردن سیب بودم که مادرم گفت ….

****

باز آقا سعید زحمت کشیدند و قالب وبلاگ را عوض کردند. قالب بسیار زیبایی است . ولی ایرادات کوچکی دارد که ان‌شاءالله به دست توانمند آقا سعید حل خواهد شد. اجمالا این را بگویم که برای گذاشتن نظر باید روی عنوان پست کلیک کنید.

اعتکاف

بسم الله

قراره که امروز حاج آقای کلانتری را بیاورند دانشگاه و به عنوان نماینده جدید نهاد رهبری در دانشگاه تهران به هیئت رئیسه دانشگاه معرفی کنند. البته این جلسه غیر رسمی است و قرار نیست اتفاق خاصی بیافتد. قرار است اون طومار و نامه‌ای که در پست قبل درباره آ‌ن صحبت کردم ، امروز برسد به دست آقای خامنه‌ای. خیلی‌ها کماکان امیدوارند که این اتفاق نیافتد و حاج آقای ابوترابی در پست خود بماند و از خدا می‌خواهم که چنین شود.

ایّام‌البیض هم شروع شد. ۳ روزی که خیلی کارها می‌توان در آن انجام داد. خیلی‌ها بار خودشان را در این ۳ روز می‌بندند. امسال ، سال چهارمی است که در مراسم اعتکاف دانشگاه تهران می‌خواهم شرکت کنم. خیلی حرف‌ها دارم بزنم. البته به خود خدا ، نه به بقیه.

حرف آخر: این الرجبیون

تابستون

بسم الله

کمی احساس سبکی می‌کنم. تا امروز صبح فشار زیادی را تحمل کردم. یه سری امتحان سنگین که تماما پشت سر هم بود. منم که این ترم به دلیل اینکه یه خورده سر خودم را شلوغ کردم، ( قبل از عید )، از درس‌ها عقب بودم. دعا کنید که به خیر بگذره.

کلی کار هست که باید تابستون امسال انجام بدم. ولی آخر تابستون به شما می‌گویم که چند درصد از این کارها را انجام دادم. فکر نکنم بیش از ده در صد از کارها انجام بشه.