بسم الله

دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷

ساعت ۱ بامداد – پست نگهبانی

دست نوشته آخر: هفت هفته تمام. هر روز رفتیم کلاس؛ مربیان خوبی داشتیم. همه جور کلاسی داشتیم. عرق‌مان خوب در آمد. بعضی کلاس‌ها در محوطه خاکی و زیر آفتاب، بعضی کلاس‌ها داخل آسایشگاه و زیر باد کولر..

بالاخره فردا صبح قرار شده که برویم اردوی پایان دوره. کلاس‌های آموزشی تمام شده. سه روز در صحرا اردو داریم. و بعد از آن هم که همه چیز تمام میشه و ترخیص میشیم.

امشب آخرین شبی است که داخل آسایشگاه هستیم. یعنی آخرین شبی که میشد نگهبانی داد. امشب را داوطلبانه پست نگهبانی ایستادم. پست دوم؛ به یاد شب اول که آن را هم داوطلبانه پست ایستادم، پست دوم.. شب‌های خیلی زیبایی داره اینجا. آسمان پر ستاره و سکوتی که گاهی اوقات توسط پارس کردن‌های سگ‌های پادگان شکسته میشه. فردا صبح بچه‌ها عازم اردوی پایان دوره هستند. البته به صورت پیاده و با تجهیزات کامل نظامی. من احتمالا بروم نانوایی و با آنها نروم. ببینم تا چی قسمت بشه.

جمعه روز ترخیص اعلام شد و البته آنهایی که کنکور پیام نور دارند دو روز زودتر ترخیص میشوند. ولی باید بتوانند مدرک ارائه کنند. سر همین مسئله با فرمانده پادگان جر و بحث کردیم و در نهایت بنده جوگیر شدم و به ایشان گفتم که خیلی بی منطق هستند. که موجب شگفتی اطرافیان شد…

امشب زیاد نوشتنم نمیاد. کمی تا قسمتی خسته‌ام. فکر و خیال هم که ول کن آدم نمیشه..


Notice: link_pages is deprecated since version 2.1.0! Use wp_link_pages() instead. in /home/webmath/public_html/shahne.com/weblog/wp-includes/functions.php on line 3888

۴نظر

  1. جالب بود مخصوصا آن قسمت بی منطقش…

    مجتبی

  2. می رفتی پای تخته کلاستون یه گل لاله می کشیدی …!

    علی

  3. کاظم بی خیال خوشم آمد موفق باشی

    امیر حسین

  4. آقا زارع باحال بود . ایول . دل ما دوره ۳۸ رو شاد می کنی با خاطراتت

    آرین

نظر دهيد