بسم الله

پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷

ساعت ۱۰:۴۵ – زیر سایه پشت آسایشگاه

مربی تاکتیک از امروز به مدت یک هفته به یک دوره تکاوری فرستاده شد و دوباره کلاس ما تعطیل شده. ولی جلسه قبل دلی از عزا در آوردیم و حدود پنجاه متر سینه خیز رفتیم زیر آفتاب. این کلاس تاکتیک عجیب حال میده.

هفته بعد (۱۸ مرداد) تولد من خواهد بود. به همین خاطر دیروز (مصادف با عید مبعث) یک گوسفند در پادگان قربانی کردیم. البته چون این کار برای اولین بار در پادگان صورت می‌گرفت، پیگیری زیادی را طلبید. با حسین و فرمانده گروهان چهار، رفتیم خارج شهر و گوسفند را خریداری کردیم. گوشت آن هم قرار شد برود در غذای پادگان. کله و پاچه آن نصیب فرمانده گروهان شد و دل و جگر آن هم به جانشینان فرمانده گروهان‌ها رسید. سیرابی آن را هم نگه داشتیم تا یک جوری خودمان بخوریم…

با فرمانده گروهان، رفتیم دفتر فرمانده پادگان برای گرفتن اتوبوس و مرخصی برای بچه‌ها که یک روز برویم بیرون پادگان برنامه تفریحی؛ که به دلیل حضور نیروهای پژاک در منطقه، با این کار موافقت نشد.

چند روز پیش، با حسین یک نامه‌ای نوشتیم به فرمانده پادگان برای سامان دادن وضعیت نان پادگان. داستان از این قرار است که به دلیل توزیع نامناسب نان، روزانه حدود سیصد تا چهارصد عدد نان دور ریخته می‌شود. با حسین طرحی را مکتوب کردیم و تحویل فرمانده دادیم. از طرح پیشنهادی بسیار استقبال شد. ولی چون آن را برای اجرا به آماد فرستادند، نتیجه می‌گیریم که هیچ تغییری حاصل نخواهد شد.

پریروز رفتیم میدان تیر. در شلیک در حالت نشسته، سه عدد تیر قلق را خوب زدم. ولی برای ده تیر اصلی، یک سوتی دادم که بی سابقه بود. به جای اینکه سیبل خودم را نشانه بگیرم، سیبل نفر کناری را نشانه گرفتم. وقتی رفتیم سیبل را نگاه انداختیم، فقط یک تیر به سیبل خورده بود. آن هم وسط خال. در عوض به سیبل کناری من هفده عدد تیر اصابت کرده بود.

چند شب است که خواب پدربزرگ‌هایم را می‌بینم. ان‌شاالله که خدا حفظشون کنه..

تقریبا افتادیم تو سراشیبی. از نظر ما، هفته بعد هفته آخر است. البته قبل از اردوی پایانی. طبق برنامه‌ای که اعلام شده، بیست و هشتم روز ترخیص است. روزها به سرعت شب می‌شود. بچه‌ها هم که فقط شایعه سازی می‌کنند درباره پایان دوره و روز ترخیص و عقب و جلو شدن آن. همه چیز راحت شده. سختی دیگه وجود نداره. فقط این زانوهای من بازی در آورده‌اند و تا حدی دردشان شروع شده.

امروز تولد فرمانده گروهان بود. ما هم طی یک عملیات جاسوسی، تاریخ تولد را استخراج کرده بودیم. بنابراین صبح قبل از شروع کلاس‌ها، و بعد از اینکه فرمانده یک سری تذکرات خشونت آمیز به گروهان داد، سر صف یک تابلو خط را که توسط وریا هاشمی نوشته شده بود، به وی اهدا کردیم. بنده خدا کلی شکه شد و خودش هم یادش نبود که روز تولدش است….


Notice: link_pages is deprecated since version 2.1.0! Use wp_link_pages() instead. in /home/webmath/public_html/shahne.com/weblog/wp-includes/functions.php on line 3888

۸نظر

  1. هر چی می کشیم از دست مرداد است.

    یا علی

    علي

  2. خاطرات کاظم از خدمت غیر از اینها نمی تونه باشه!
    حال کردم.

    محسن

  3. فرمانده گروهان این مملکت از پژاک بترسه بقیه چیکارکنن؟

    میرهادی

  4. خدا را شکر به خاطر مرحمتی که کرد

    مجتبی

  5. پس اونجا هم کارهای فرهنگی می کردی!

    صالح

  6. حاجیکست هفت از ده تو سیبل زد دوی دبیرستان

    قلج

  7. سلام
    هر دفعه که از خدمت می نویسی احساس تفاوت می کنم و می گم!! اما نمی فهمم تو متفاوت بودی یا من!!
    یا حق!

    آرش طباطبائي

  8. فرمانده و تولد!!! تصورش سخته

    پری‌سا

نظر دهيد