Archive for the 'سربازي' Category

کارت

سه شنبه, آذر ۱۷ام, ۱۳۸۸

بسم الله اینکه چرا اینجا دیر به روز میشه و گرد و خاک در و دیوارش رو گرفته، بگذارین به حساب تنبلی و بی انگیزگی. اینکه تا میام بنویسم، یه کاری پیش میاد و دیگه این دور و بر پیدام نمیشه هم مزید بر علت. همین الان که دستم به کیبورده، مادر گرام برایمان سوپ […]

Read the rest of this entry »

بسم الله دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷ ساعت ۱ بامداد – پست نگهبانی دست نوشته آخر: هفت هفته تمام. هر روز رفتیم کلاس؛ مربیان خوبی داشتیم. همه جور کلاسی داشتیم. عرق‌مان خوب در آمد. بعضی کلاس‌ها در محوطه خاکی و زیر آفتاب، بعضی کلاس‌ها داخل آسایشگاه و زیر باد کولر.. بالاخره فردا صبح قرار شده که […]

Read the rest of this entry »

خاطرات آموزشی – جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

چهارشنبه, دی ۲۵ام, ۱۳۸۷

بسم الله جمعه ۱۸ مرداد ۸۷ ساعت ۱۶:۴۵ – پشت آسایشگاه اون طرحی که با حسین برای بهبود وضعیت توزیع نان، در پادگان به فرمانده پادگان داده بودم، مورد تأیید قرار گرفت و از روز سه‌شنبه، من و حسین به همراه سه نفر دیگر، در نانوایی مشغول کار شدیم. از ساعت پنج صبح میرویم آنجا […]

Read the rest of this entry »

بسم الله شنبه ۱۲ مرداد ۸۷ ساعت ۲:۰۰ بامداد – پست نگهبانی شب چهل روز از حضور ما در پادگان میگذره. و الان کاملا احساس میکنم که دیگر از خانواده و شهر و دوستان و همه تعلقات خاطرم کنده شده‌ام. دیگر به کسی یا چیزی وابستگی ندارم. برای اموات هم احتمالا چنین اتفاقی می‌افتد. می‌گویند […]

Read the rest of this entry »

بسم الله پنجشنبه ۱۰ مرداد ۸۷ ساعت ۱۰:۴۵ – زیر سایه پشت آسایشگاه مربی تاکتیک از امروز به مدت یک هفته به یک دوره تکاوری فرستاده شد و دوباره کلاس ما تعطیل شده. ولی جلسه قبل دلی از عزا در آوردیم و حدود پنجاه متر سینه خیز رفتیم زیر آفتاب. این کلاس تاکتیک عجیب حال […]

Read the rest of this entry »

خاطرات آموزشی – جمعه ۴ مرداد ۸۷

چهارشنبه, آذر ۶ام, ۱۳۸۷

بسم الله جمعه ۴ مرداد ۸۷ امروز جمعه است. اصولا در پادگان آموزشی، پنجشنبه و جمعه خیلی دیر می‌گذرد. چون سربازان از ظهر پنجشنبه بیکار می‌شوند تا صبح شنبه و چون کاری برای انجام نیست حوصله آدم سر می‌رود. چند روز پیش فرمانده پادگان از پادگان رفت و ظاهرا به شهر همدان منتقل شده. یعنی […]

Read the rest of this entry »

خاطرات آموزشی – دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷

چهارشنبه, آبان ۲۹ام, ۱۳۸۷

بسم الله دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷ ساعت ۲۳:۴۰ حتما میتوانید حدس بزنید که چرا این موقع شب دارم می‌نویسم: نگهبانی شب. ما که شانس نداریم. از همان اولش هم شانس نداشتیم. حالا میگویم چرا. دوشنبه صبح‌ها، صبحگاه مشترک پادگان برگزار می‌شود؛ یعنی کل گردان‌ها در این صبحگاه شرکت می‌کنند. باقی روزها، صبحگاه به صورت گردانی […]

Read the rest of this entry »

بسم الله چهارشنبه ۱۹ تیر ۸۷ ساعت ۲۳:۵۰ است. پست من تازه تمام شد و آمدم روبروی آسایشگاه. البته این کار خلاف است. دیروز بعدازظهر رفتیم چاله نارنجک و نفری یک عدد نارنجک جنگی پرتاب کردیم. کار خطرناکی است. چند سال پیش این کار کشته داده. چند نفر که واقعا ترسیده بودند. امروز اعلام کردند […]

Read the rest of this entry »

بسم الله سه شنبه ۱۸ تیر ۸۷ ساعت ۸:۲۵ صبح است. و درحال حاضر در کلاس عقیدتی مشغول گوش دادن به صحبت‌های حاج آقا هستیم. پادگان چون کلاس آموزشی کم دارد، کلاس‌ها درون آسایشگاه تشکیل می‌شود. حاج آقا روی یک تخت نشسته و بچه‌ها هم روی تخت‌های خود در حال گوش دادن، نوشتن، استراحت کردن، […]

Read the rest of this entry »

بسم الله چهارشنبه ۱۲ تیر ۸۷ ساعت ۱۸:۳۰ است و من درب انبار را باز کرده‌ام تا بچه‌های گروهان وسائل خود را جابه‌جا کنند. یک ساعت پیش بالاخره برای اولین بار با منزل تماس گرفتم. صدای مادر را که شنیدم، بغض گلویم را گرفت. چشمانم نمناک شد. از آن طرف مادر مرا به نداشتن عاطفه […]

Read the rest of this entry »